آه ....
دم دماي كنكور از سر مرض مدام به مامان اينا مي گفتم مي خوام برم دانشگاه زابل درس بخونم. دليلم هم اين بود كه مي خوام برم يه جاي دور كه يك دونه آشنا هم نداشته باشم اونجا واسه خودم مستقل (مصتقل، مسطغل،مثتغل؟؟!!) بشم.بگذريم از اينكه جرات انتخاب شهرهاي نزديكتر از زابل رو هم نداشتم!! ![]()
خلاصه زد و تهران قبول شدم كه نه تنها دور نبود بلكه نصف فاميل هم اونجا زندگي مي كردن به شكلي كه مجبور بودم آخر هفته ها رو يكي در ميون برم خونه ي يكدومشون مهموني تا ناراحت نشن و ناراحتي شون رو به مامان منتقل نكنن!!
امسال هم كه برادر جان كنكور كارداني به كارشناسي داشت مدام زابل زابل مي كرد، طوري كه مامان فكر كرد اين زابل اسم رمز ماست اما هيچ هماهنگي و زد و بند پنهاني اي بين ما صورت نگرفته بود و اون مثل 4 سال پيش من نا خودآگاه اين كرم به جونش افتاده بود و مي گفت مي خوام برم زابل درس بخونم!! البته من مطمئن بودم كه دورتر از شاهرود جايي رو انتخاب نمي كنه اما حالا نتيجه كنكور اومده و اگه آي كيو ي شما فقط كمي از جلبك بيشتر باشه حتماً مي تونين حدس بزنين برادر جان كجا قبول شده!!
آخه من كلي نقشه كشيده بودم٬ فکر می کردم سوره اي، جايي قبول مي شه مي ياد پيش من و حالي به حولي!!!
فكر كنم دارم چوب اشتباه سالها پيشمو مي خورم كه اسم زابلو سر زبون اين بچه انداختم!! شاید اگه اون موقع ویرم گرفته بود تو خارج خودمون درس بخونم لابد الان اونم همینجا قبول می شد!!
عجالتا آهنگ برادر جان را مي گذاريم گوش مي دهيم تا از سرمان بيفتد!
