بله....ما هیچ چی نیستیم!!
این روزها حرف زدن از نسل ما و بیهودگی های نسل ما تبدیل شده به رسم و عادت همه. اصلاً فکر می کنم یک بازی وبلاگی است که همه با این جدیت و احساس وظیفه درباره آن می نویسند. چه آقایان محترم نسل دومی و چه نسل سومی های هم کیش خودمان که دیگر با آنها ندارتر از این حرفا بوده ایم که بخواهند حساب خودشان را از ما جدا کنند !
بله آقایان نسل دومی....بله هم نسلان عزیز نسل سومی. ما هیچ چی نیستیم، و به هیچ بودن خودمان هم اعتراف می کنیم. چون زمانی که باید چیزی می شدیم، کسی می شدیم برای خودمان، چشم باز کردیم و دیدیم میان معرکه ی خودستایی و خودپرستی پدرانمان گیر افتادیم... که 30 سال پیش انقلاب کردند و هنوز هم جیره خوار همان انقلابند، کسانی که با یک آرمان جلو رفتند و نصفه و نیمه- تحقق یافته و نیافته - انتظار دارند ما آن را به 100 تبدیل کنیم. با ابزار غرور آنها. زیر نظر و کنترل آنها.
20 سال و خرده ای از عمر گرانبهایمان را سپری کرده ایم و هنوز بزرگترین تصویری که می بینیم – که حق داریم ببینیم- تصویر مشت گره کرده پدرمان است که هر سال –حوالی همین روزها- پا به صفحه تلویزیون می گذارد. و من چه می فهمم لذت مشت گره کرده ی او یعنی چی؟ که فریاد او یعنی چی، منی که فقط حق دارم دستم را در جیبم مشت کنم...منی که فقط در استادیوم می توانم فریاد بزنم.
شب و روز شعارهای انقلابی شان را به خوردمان میدهند، تصویر خودشان را که آزادانه جلوی دوربین ها فریاد می زدند و ما بی خبر که تجمع امروز صبح فلان دانشگاه به کجا ختم شد؟ دادگاه های انقلابی شان را نشانمان می دهند، بی آنکه بدانیم دادگاه هم کلاسی هایمان چطوری برگزار می شود و آنها هم حق دارند قبل از دفاعیاتشان شعر بخوانند و حدیث بگویند؟
نخبگانمان را زندانی کردند، روزنامه هایمان را بستند، همان روزنامه های 2 صفحه پشت و رو که فقط خودمان می خواندیم! به ما انگ الکی خوش بودن زدند. هر روز عکسهای بالا شهری های قلاده به دستمان را به در و دیوار سایتها زدند، عزاداری هایمان را مسخره کردند، لباس پوشیدنمان را، حرف زدنمان را، دوستی هایمان را، عشق هایمان را. بی آنکه بگویند اگر خود در این اوضاع بلبشو گیر می افتادند، چه می کردند. بی آنکه بزرگی کنند و مدیریت یک زیر پله ی ناقابل را به دستمان بدهند که به شیوه ای غیر از شیوه انقلابی آنها اداره اش کنیم!!
من سرخوشم، بی هویتم، بی آرمانم، و این را بیشتر از خودم، مدیون کسانی هستم که دست به سرم کشیدند و گفتند نشنو، نگو، نبین، نخند و فقط من باش، مثل من باش، منی که 30 سال پیش به خیابان رفتم و انقلابی کردم و اکنون تو باید آرمان 30 سال پیش من را به دوش بکشی ، با همان شکل و قیافه، با همان ایدئولوژی و عقیده، و سوال هم نپرس، جستجو هم نکن، و اگر پرسیدی به زندان برو، و اگر پرسیدی بمیر- نه! خودکشی کن – و اگر پرسیدی من تو را متهم به براندازی می کنم، متهم به دشمنی با ملت، ملت...تو که جزو ملت نیستی، تو یک نسل سومی بی عقیده و بی ایمان لامذهب هستی که نمی دانی برای زنجیر زدن در روز عاشورا نباید ژل بزنی...
