و ترمی که به پایان رسید...
اولاً:
روز تاسوعا تولد یکی از بر و بچ بود . بنا شد براش جشن تولد بگیریم اما دیدیم روز عاشورا و تاسوعا که نمی شه بزن و بکوب راه انداخت و ژانگولر بازی در آورد. اصلاً قباحت داره.... البته من خودم به تاریخ قمری 11 محرم به دنیا اومدم اما خب اون موقع دیگه کار از کار گذشته بود اما این رفیقمون پاشو عدل گذاشته بود وسط صحرای کربلا لذا قرار شد آخر هفته تولد رفیق جان رو توی رستوران بگیریم که با دیدن ابزار لهو و لعب!!!!! توی خوابگاه وسوسه نشیم که محرممان به خطر بیفتد. و از آنجایی که مرض سورپرایزینگ به سختی در وجودمان لانه کرده، من مامور شدم رفیق را 2 ساعت توی خیابون و پاساژ نصر بگردونم تا بقیه اراذل و اوباش خودشونو برسونن رستوران و ما هم خیلی اتفاقی به آنها ملحق شویم. حالا بنده خدا رو توی سرمای فلان درجه زیر صفر ساعت 7 شب می کشم بالای گیشا که مثلن من می خوام مانتو بخرم و چه بخرم و چه بخرم – اونم توی دلش به من فحش می داد که گردن شکسته! خب خودت تنها برو بخر- و چند بار هم به شکلی مهربانانه منو از یخ زدگی پاهاش مطلع کرد اما کو گوش شنوا؟ بیچاره همیشه 3 ماه زمستونو سرما خورده ست و ترسیده بودم نکنه فردا سینه پهلویی چیزی گریبانشو بگیره و ما بابت این حماقت به جای پیتزا خوردن به چیز خوردن بیفتیم!! داستانی بود ها!!!
دوماً:
به رسم عادت معهود، آخر ترم با یه جفت فنچ عاشق و یک فقره بار اندیشه رفتیم سینما!! از شرح فیلم می گذرم چون کیفیتش در حد همون فیلمی بود که قبلن نظریه سطل جادویی( یه چیزی تو مایه های گلوله جادویی تو ارتباطات!) رو درباره ش صادر کرده بودم!! قرض از گفتن این قضیه این بود که در راه برگشتن دیدیم هیچ اتوبوسی به سمت بالا نمی ره. ابتدای امر مقدار کمی درباره خانواده ی رانندها صحبت کردیم( البته توی دلمون) اما وقتی رفتیم جلوتر دیدیم پلیس سر و ته خیابون رو بسته چون دوستانمان در کوی با انگیزه هایی کاملن والا و حقوق بشرانه برای دومین شب متوالی تجمع فرمودن . خیابون هم پره از نیروهای یگان ویژه و سربازهای فلک زده ای که سر سیاه زمستون مجبور شدن بیان یه لنگه پا وایسن و ماجرا رو تماشا کنن. یکی در میون ماشین یگان ویژه و آمبولانس پارک شده بود توی خیابون. ما هم با راهنمایی برادران از پشت سپرهای اونا رد می شدیم که مورد اصابت سنگ و شیشه و کوکتل مولوتوف قرار نگیریم. در حالی که از شدت هیجان دلمون برای دیدن جنازه های هم دانشگاهی های غیورمون تالاپ تالاپ می کرد رسیدیم جلوی جمعیت( با حفاظت و داشتن سپر انسانی و از این حرفا !!) دیدیم 60- 70 نفر وایسادن دم در کوی و هیچکی هم هیچی نمی گه! یه عده توی تاریکی وایسادن و یکی هم هر از چندگاهی یه عکسی می گیره و به واسطه ی فلاش دوربینش چشم ما رو به جمال معترضین روشن می کنه!!! تازه به علت تیز بودنمان یکی از دوستان را رویت کردیم که با شلوارک وسط برف ایستاده بود و با دوستاش خوش و بش می کرد!! خیلی نگران و اینا وایسادم و موبایل رو روشن کردم که از تجمع فیلمی بگیرم بلکه با بازبینی فیلم بفهمیم چی به چیه که برادری مهربان، مهربانانه منو از این کار منع کرد!! خلاصه ی ماجرا اینکه رفتم سراغ یکی از سربازان اسلام که در حالی که تکیه داده بود به دیوار دانشکده تربیت بدنی انجام وظیفه می کرد و از او جویای ماجرا شدم، فکر می کنین قضیه چی بود؟ چون هنوز دانشجوی دانشگاه تهران هستم و آبروداری و از این حرفا می گم مطالبات صنفی اما شما بخونین کیفیت غذا!!
فکر کنین!!!!!! ابله ها 2 شب تمام ملت رو استرس دادن، دور و بری ها رو از درس خوندن و مردم رو از کار و زندگی انداختن،پلیس هم که نمی دونه چه خبره، فکر می کنه اینا همون دانشجوهای سال 78 هستن! کلی خیابون می بنده و لباس شخصی می یاد و یگان ویژه ردیف می شه و.... که چی؟ دوستان کیفیت غذا رو دوست نداشتن! آخه یکی نیست به اینا بگه تا حالا خوب بود؟ همین الان وسط امتحانا یهو کیفیت غذا بد شد و اخ شد؟ یک ساعت تمام توی خیابان معطل آقایان شدیم!
نتایج اخلاقی پنهان در این پست:
-همیشه به یاد داشته باشید پیتزاهای ایتالیایی با گرامیداشت یاد و خاطره ی پنیر پیتزا پخته می شود و اگر هلاک پنیر پیتزا هستید چیز دیگری سفارش بدهید.
-برای رفتن به سینما فقط خندیدن و لودگی را ملاک قرار ندهید و کمی هم محتوای فیلم برایتان مهم باشد!
- همیشه برنامه های رفت و آمدتان را با دانشجویان شکمو هماهنگ کنید تا با برنامه اعتراض آنها تداخل نداشته باشد.
-همچنان نسبت به نصب سطل به پشت صندلی ها برای بالا آوردن اصرار می ورزم.
- قبل از ترتیب دادن تجمعات اعتراض آمیز نسبت به حفظ کردن شعر یار دبستانی اقدام بفرمایید تا وسطش کم نیاورید.
پ ن : خبر تجمع کوی!
پ ن ۲ : کوی دیگه کوی نیست. بد بلایی به سرمان آمده....بد....یه جایی بی سر و صدا یه دانشجو رو سر به نیست می کنن٬ اونوقت ما برای غذای سلفمون٬ برای سرویس خوابگاهمون تجمع می کنیم....بد بلایی به سرمان آوردند...بد....
