تبليغاتX
..:زنده ام تا روایت کنم:..

..:زنده ام تا روایت کنم:..

مشاهدات یک دانشجوی ناراضی ِ غیر سیاسی

 

ظهر توی اتوبوس شرکت واحد:

قسمت مردونه و زنونه به وسیله دانشجویان دختر مزدور استکبار جهانی و ایادی بیگانه پر شده است. دستمو به میله وسط اتوبوس گره می زنم و کله مو می چپونم توی جزوه کپی شده ی جهانی شدن. دو تا ایستگاه که اتوبوس نگه می داره دیگه جای سوزن انداختن نیست و راننده هم با ضیق جا مواجه می شود. از در وسط یه دختر داد می زنه: آقا برو جلوتر!!

آقا (بهش بر می خوره): اینجا مردونه س٬ برو تو زنونه سوار شو!

یکی از همان عوامل استکبار و ایادی بیگانه: می بینی که ایشالا؟ عقب جا نیست!

همون آقای ناراحت: به ما چه؟ اینجا مردونه س!

یک خانوم مسن که با ایادی بیگانه احساس همدردی می کند: آقا اینا همه شون امتحان دارن یه خرده جابه جا شو بذار سوار شن!

آقا: اینو به من نگو خانوم...به اون .... ج.... بگو که این وضعو درست کرده واسه مردم!

- (برق ۳ فاز از سر من و امثال من که تو اماکن عمومی فحش به این بی تربیتی نشنیدیم می پره)

خانوم مسن:مودب باش آقا ! اصلا نمی خواد جابه جا بشی!!

-(اتوبوس به هر جون کندینه راه می افته)

یه دانشجوی پسر که دستش از آستین همون بیگانه بالایی در اومده:تا حالا مودب بودین کجا رو گرفتین؟

دست از آستین بیگانه در آمده ی ۳!!!: با ادب که کاری درست نمی شه خانوم...اتوبوسا رو باید زیاد کنن!( من:عجب!!! چه جمله گهرباری!!)

یک پیرمرد ارزشی آویزون از میله ی اتوبوس: من واسه این مملکت پامو دادم(به پای چپش اشاره می کنه) اونوقت باید بین در اتوبوسش گیر کنم! تف به روی ......

من: اینم تیکه ی منو یاد گرفته! اه!!!

یک مزدور و عامل استکبار که کم کم داره به فرهنگ و آرمانهای رفیع انقلاب و غیره برمی گرده: پدر جان بیا جای من بشین٬ بیا٬ ( و از روی صندلی و بین ۴۷ نفر آدم شیرجه می زنه به سمت پدر جان٬ پدر جان دست به دست می شه تا به صندلی مزدور برسه)

خانوم میان سال روی صندلی دوم ردیف مردونه!!!: آقا این مملکت اوضاعش بی ریخت تر از این حرفاست. اتوبوس که چیزی نیست!!

من( در حالی که چشم از جزوه بر نمی دارم) : چشم رفیع فر روشن!! ( احتمالا اون لحظه به یاد جمله ۲ کلمه از مادر عروس افتادم)

یک عامل بیگانه که کتابش از فرط خونده شدن ورق ورق شده: خدا باعثشو لعنت کنه!

کلهم جمعیت ۱۶۳ نفری چپیده تو اتوبوس: ایشالاااااااااااااااااااااااااااا !!!

من ( در حالی که برای اولین بار سرم رو از روی جزوه بر می دارم) جامو می دم به بغل دستیم و به سمت در وسط شنا می کنم تا سر و کله برادری٬ کسی پیدا نشده از این فضای کاملن برانداز که بوی گند سیاست از سر و روش می باره دور بشم و به امتحانم برسم.

 

پ ن : نظر به فضای پر تنشی که من در اتوبوس تجربه کردم امتحان اولم کاملن تحت تاثیر اون جو به شکلی مفتضحانه رد شد و رفت!

پ ن ۲: هه خیال کردین!! امتحان دومی رو هم از ترس اینکه به اتهام شرکت در تجمعات مشکوک و غیر قانونی٬ از سر جلسه بلندم کنن ببرنم٬ خراب کردم!!

 

+ نوشته شده در  2008/1/16ساعت 17:54  توسط مرجان  | 

نامه ای به یک معاونت آموزشی دلسوز

 

سلام آقای معاونت آموزشی!

من از شهرستان برای شما نامه می نویسم.امیدوارم در این هوای سرد و یخبندان حال شما خوب بوده باشد و خدای نکرده سرما و ذات الریه شما را از پا در نیاورده باشد.

از احوالات ما هم اگر خواسته باشید خوبیم. البته چند روز پیش خیلی هم خوب نبودیم.1 روز برقمان قطع بود، 2 روزی آب نداشتیم و 20 روزی هم می شود که در هول و ولای قطع گاز به سر می بریم، بله همین چند روزه دیگر، یادتان نمی آید؟ اوه احتمالاً آن موقع شما در حال اسکی در ارتفاعات آبعلی بودید، یا شاید از کنار شومینه اتاق کارتان منظره برفی امیرآباد را تماشا می کردید.من هم چه توقع ها از شما دارم!!

آقای معاونت آموزشی در حال حاضر که به ربع آخر دوران تحصیلاتم در آن دانشکده معظم( سکون عین) رسیده ام باید یک اعترافی به خدمت شما بنمایم. امید که به درگاه آن حضرت و خدای منان مورد قبول واقع شود.

آقای معاونت آموزشی این جانب اعتراف می کنم که خیلی کله خر بودم که وقتی 2 سال پیش خدمتتان رسیدم و جنابعالی از برنامه ریزی های کلان دانشگاه تهران برایم گفتید سرم را نگذاشتم زمین که مثل بچه آدم بمیرم!! ای بابا !!!! آن را هم یادتان نمی آید؟ همان روزی که نخواستید استدلالات فوق بشری خود را برای من ابله رو کنید و فقط گفتید : "مشکل شهرستانی ها به ما ربطی ندارد. ما برای تهرانی ها برنامه می ریزیم!!"

من هم آلزایمر گرفته ام مثل اینکه!!! یادم نمی آید آن روز چی باعث شد بمانم و چیز درشتی خدمتتان عرض نکنم! شاید آن موقع با خودم فکر می کردم " ایرادی ندارد، دانشگاه بزرگ رفتن این دردسر ها را هم دارد " شاید هم در حین بیرون رفتن از آموزش با خودم فکر می کردم" دانشجوهای دیگر وضعشان از من بدتر است" نمی دانم، شاید وقتی بچه های منتظر را دم در دیدم با خودم گفتم "دلسردشان نکن" و یک چیز بی ربطی از خودم برایشان ساختم!! راستی گفتم دانشجوهای دیگر، از آنها خبر دارید؟ از بچه های کردستان، آذربایجان، کرمانشاه، اردبیل، همدان، زنجان!! شنیده ام آنجا خیلی برف نشسته، حیف که همه راه ها بسته است وگرنه جان می داد برای اسکی...مگر نه؟

آقای معاونت آموزشی! من دیگر خسته شدم...بله...به سال آخر دانشگاه رسیده ام ولی دیگر خسته شدم، بریده ام بس که خسارت ندانم کاری های شما را داده ام.من نمی خواهم دانشجوی بزرگترین و قدیمی ترین دانشگاه کشور باشم، نمی خواهم در دموکرات ترین دانشکده این دانشگاه درس بخوانم، نمی خواهم فردا توی راه پله های فلان اداره و بهمان موسسه مدرک معتبر دانشگاه شما را بالا و پایین کنم. فقط می خواهم مسئول و مدیر و رئیس آن خراب شده من را ببیند...وقتی توی آن قوطی کبریتهای شلوغی که اسمش را خوابگاه گذاشته اند نمی توانم درس بخوانم، وقتی یک لنگه پا توی اتوبوسهای زهواردر رفته ی دانشگاه ایستاده ام و جوش واحدهای ارائه نشده ی ترم آخرم را می زنم، وقتی تمام درسهای اصلی ام با هم تداخل زمانی دارند، وقتی مدیر گروهم از ترس سوالات من رویش را از من بر می گرداند٬ وقتی تمام مدت فرجه ها از اتفاقات دانشکده و تغییر آرای عجیب و غریب معاونتهای محترم می ترسم!

آقای معاونت آموزشی! من اگر نخواهم در نماد علم و فرهنگ مملکت درس بخوانم باید کی را ببینم؟ من می خواهم اول و آخر هر ترم غصه ی انتخاب واحد و زمان امتحاناتم را نخورم...این آیا انتظار بزرگیست از این جایگاه بزرگ علم و دانش کشور؟ می خواهم شما معنی "راه ها بسته است، سرما بیشتر می شود، در جاده ها تردد نکنید، امتحانات دانشگاه ها تا اول بهمن به تعویق افتاد " را بفهمید. این توقع بی جاییست آقای دکتر؟

آقای معاونت آموزشی!

یک چیزی می دانستند که عکس سر در دانشگاهتان را روی پنج هزار تومنی نزدند، لابد آن موقع خدا را هم بنده نبودید!!( نمی گویم دانشگاهمان- دانشگاهم-... حالم دیگر از این سیستم که شما را سر کار آورده است به هم می خورد)

من دیگر نمی خواهم به بچه های علامه با آن دانشکده و خوابگاه فکسنی فخر بفروشم...دیگر رویم نمی شود از اتوبان همت رد شوم...چون اگر در و دیوار دانشگاهشان بوی نم می دهد، اینقدر برای معاونت آموزشی شان مهم بوده اند که یک فکری به حال امتحاناتشان کرده است! دیگر دانشگاه بهشتی را به خاطر جدا بودن در ورودی دختران و پسران مسخره نمی کنم چون سلامت جسم آنها هم به اندازه سلامت روحشان!! برای دانشگاه مهم است.

این سال آخری فقط یک جمله گهربار از اساتید آن دانشکده به یاد دارم و چه عالی که آن جمله از شماست. 20 سال بعد اگر بچه ام پرسید از اساتید آن خراب شده چی یاد گرفته ام به یاد جمله ی شما  (معاونت آموزشی عزیزم) می افتم که گفتید: "ما سرمان شلوغ است و نمی توانیم به دانشجو ها فکر کنیم" و با افتخار می گویم: هیچ!!

 

 

پ ن : هی بگین چرا سر به سر معاون جان می ذاری...هی بگین چیکارش داری...هی بگین تقصیر احمدی نژاده!! بابا امتحان امروزمون داشت کنسل می شد.....می فهمین یعنی چی؟؟؟؟؟ رفتیم تو سالن نشستیم یهو دیدیم  آقایان چون خسته می شدن  به استاد ابلاغ نکردن امتحان کی هست٬ اونم نیومده!! حالا هی ماست مالی می کنن که داره میاد و تو راهه و رفته گل بچینه و رفته گلاب بیاره و ... تا اینکه دکتر جمشیدیها اومد تو سالن و بوی پیچش امتحان سالن رو پر کرد!! یه چیز بگم بخندین ...بعد از کلی که منتظر شدیم که سوالا رو بیارن یهو دیدیم ۲ تا برادر( به معنای واقعی کلمه برادر!!!) اومدن تو و خیلی شیک و حق به جانب و با این قیافه که " چه خبرتونه اغتشاش گرا"سوالای امتحان فردا  که مال  اخلاق بود رو پخش کردن!!! حالا ما نمی دونیم بعد از ۴۵ دقیقه علافی بخندیم یا گریه کنیم!! لذا معاون جان اومد دم در و یواشکی گفت: امتحان کنسل شد و به دو فرار کرد به سمت پله ها!! ما هم داشتیم برای رفتن به دفتر دکتر جمشیدیها آماده می شدیم که با امداد و تلاش شبانه روی برادران سوالات رو فکس کردن و امتحان بالاخره برگزار شد!!

پ ن ۲: چنان بر برگزاری تمام و کمال امتحانات در موعد مقرر و رعایت نظم و احترام به برنامه ریزی های کلان و قانونهای دانشگاه و ..... اصرار ورزیده بودن که من به خاطر نوشتن این پست از خودم خجالت کشیدم و دیروز با سر اومدم تهران...نگو قرار بوده به خاطر یه امتحان عمومی زپرتی این همه دردسر بکشیم. امروز یک دور فاتحانه توی دانشکده زدم و به خاطر گذاشتن این پست به خودم بالیدم !!!!

 

+ نوشته شده در  2008/1/12ساعت 10:31  توسط مرجان  | 

خدایا ! از اینکه فرصت تماشای نقاشی هایت را به من دادی ممنونم...

 

+ نوشته شده در  2008/1/9ساعت 0:14  توسط مرجان  | 

جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست*

 

بعد از سالها در شمال همیشه بارانی  داره برف می باره. فکر کنم 10-12 سال پیش بود که توی مازندران برف سنگین اومد.

شب اول بارش برف ما خوشحال و مسرور که بعد از سالیان متمادی فردا صبح در مملکت خودمان می رویم گوله برفی می کنیم توی یقه ی اطرافیان! سر بر بالین نهادیم. صبح اما با بانگ مادر بیدار شدیم که ای هوار !!! نه آب داریم و نه برق! من به دلیل حساسیتهای اخیر پیرامون مسئله ی گاز فکر کردم منظور مادر از آب و برق، همان گاز است٬ لذا به طرف شومینه برگشتم و دیدم که نه به حمد الله این یک قلم جنس را هنوز که هنوز می باشد داریم! و چون در این قحطی گاز، گاز داریم پس به جای اون باید چیز دیگه ای رو نداشته باشیم، لذا الان بیش از 24 ساعته که آب نصف شهر قطع می باشد!

جالبه که توی مملکت ما هیچ فکر و تدبیری برای این جور مواقع اندیشیده نشده! نه ماشین برف روبی هست نه شن مخصوص جاده، نه نمک و نه حتی 4 تا دونه پارو که ملت راه خودشونو توی برف باز کنن!

البته این اوضاع و احوال باعث یک سری اشتغال زایی ها و افزایش درآمدها برای اصناف هم شده:

-          فروش بیل به علت نبود پارو!

-          فروش مواد غذایی طعم دار جهت مصارف جانبی برخی آقایان!

-          فروش آب معدنی

-          افزایش استفاده از آژانس برای رفت و آمد حتی برای رفتن به خانه همسایه رو به رویی( به دلیل آب گرفتگی و برف گرفتگی سطح خیابانها و پیاده روها)

و ...

 

اما بشنوید از عملیات امداد و نجات من!

دیروز وسط بارش سنگین برف خوشحال و سر خوش از خونه اومدم بیرون که برم لب دریا و عکس و حال و حول، دیدم کل شهر مثل کبک سرشو کرده زیر برف!! برف تا کجای خیابون رو گرفته و شهرداری هم چون خسته می شده کسی رو نفرستاده واسه روبیدن برفا!

تصور کنین خود شما، هر چقدر هم عاشق و سینه چاک برف باشید خوشتون می یاد یک شبانه روز زیر یه کپه برف مدفون بشید؟ دوست دارید؟ لذا هر چی درخت و درختچه و خرزهره و کاج تو مسیرم تا لب دریا بود از زیر برف نجات دادم! و در این راه دستکش و انگشت و آستین ... را به فنا دادم رفت!

- یه بار داشتم برفای یه کاجی رو جلوی در یه خونه ای میزدم کنار یهو صاحبخونه اومد بیرون. فکر کرد یه چیزی زیر درخت قایم کردم.من که دور شدم رفته بود زیر درخت رو می گشت!! مردک به عقلش نرسید که این زبون بسته کمرش زیر برف خم شده، یه کم تکونش بده!

البته بعد از این همه سال اینکه دولت نهم  با باروندن برف!!! یک تنوعی ایجاد کرد بسیار خوب و شایسته است، اما خب توی بلاد ما که با 2 ساعت برف باریدن کل سیستم شهر و چه بسا استان به باقالی ها می پیونده و تا خداد ساعت بعد هم هیچ چاره ای براش اندیشیده نمی شه ملت برف به چه کارشون میاد؟ دو روز هم که تعطیلی اعلام کردن، همه باید بشینن توی خونه احمدی نژاد رو  به خاطر تقسیم بندی دریای خزر مورد مهر ورزی لفظی قرار بدن، همون بهتر که سالی به دوازده ماه نباره!!

یه چیز دیگه هم تعریف کنم این آخری. دیروز توی خیابون ما یکی که نمی دونم تا به حال در طول عمر گهربارش فکر کرده بوده یا نه بر می داره یه لوله سیمانی می بنده به پشت وانت و راه می افته که مثلاً خیابونو تمیز کنه(فکر کرده برف هم مثل آسفالته!). آقا با سرعت 70 تا توی خیابون جولان می داده و لوله هه هم پشتش مثل توپ بسکتبال هی بالا و پایین می شه و لذا سر پیچ، بدنه ی یک پرشیا رو با نقش و نگارهای زیبا مزین می کنه (یعنی مورد خط خطی قرار می ده) و لاستیک یک پیکان در حال حرکت رو می ترکونه  و پس از اینکه یک زانتیا برای جلوگیری از برخورد با لوله می زنه توی میل گردای جلوی یه ساختمون نیمه کاره، به شکلی کاملاً هالیوودی و کبری 11 ای متوقف می شه!!!

 

*از شعر "برف" مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  2008/1/7ساعت 11:23  توسط مرجان  | 

وقتی مشکلی پیش می آید......

 

فرض کنید یه مشکلی براتون پیش اومده.البته خدای نکرده و زبونش لال و ....! فقط تصور کنید که یک اتفاقی افتاده که برای حلش نیاز به کمک دارین. اونوقت چیکار می کنین؟ راستش من از اونجایی که اصلاً درس ندارم و اصلاً کارام روی زمین نمونده و اصلاً و ابداً !!!، نشستم به جای شما فکر کردم و گوش شیطون کر به یک سری نتایج درخشانی هم رسیدم:

 

مطهره: یک کم فکر می کنه ، بعد با چهره ای مصمم می ره سراغ کامپیوتر. کانکت می شه و با 5 تا از پسرای اد لیستش دعوای لفظی می کنه. بعد اگه معصوم آن باشه مشکلشو با اون در میون می ذاره و بعد از نیم ساعت که معصوم در گوشش خوند دی سی می شه و زنگ می زنه به بابا، نیم ساعتی هم به مشاوره های اون گوش می ده و وقتی حوصله ش سر رفت یواشکی تلفن رو قطع می کنه و می ره سراغ عمو تو رادیو. نیم ساعتی هم به نصیحتهای عمو توجه می کنه ، اونجا رو هم دودر می کنه و بر می گرده خونه و توی راه از مغازه صنایع دستی توی ولیعصر کلی ظرف ویترای می خره و با خودش تصمیم می گیره یک پرسشنامه آنلاین در این باره طراحی کنه تا از جامعه آماری دانشجویان در شرف ازدواج دانشگاه پیام نور مورچه خور در این زمینه کمک بگیره.

یاسمن: در شورای صنفی رو از تو قفل می کنه و درباره مشکلش یک ربع با خودش حرف می زنه. در این حین سمنانی در می زنه و میاد تو و 1 ساعت و 45 دقیقه به خاطر کلیپ شب یلدا از خودش تعریف می کنه. یاسمن از جاش بلند می شه و تصمیم می گیره آخر هفته بچه ها رو ببره بوشهر تا هم دهنشون بسته بشه و هم توی اون هوای گرم بتونه بهتر فکر کنه. برای هماهنگی  می ره پیش رفیع فر اما اون در حالی که به یاسمن پشت کرده بهش جواب منفی می ده، یاسمن هم خیلی منطقی از اتاق میاد بیرون و توی برد انسان شناسی از خجالت رفیع فر در میاد. بعد یه قرار برای بازدید از موزه لوور رو کنسل می کنه و شب برای اینکه فکرش باز بشه پای کدو حلوایی با سس کاکائو و قارچ درست می کنه ولی چون تره فرنگی های توی یخچال به قارچ ها طعم دادن همه شو می ریزه جلوی گنجیشکا و شام نون و پنیر و پسته می خوره تا هوو سرش نیاد.

د ه ق : در دمای 5 درجه زیر 0 یک دوری توی حیاط دانشکده می زنه و برمیگرده تو دفتر روابط عمومی و برای خنک شدن دلش تمام برنامه های تالار شریعتی و مطهری رو جا به جا می کنه. بعد میره توی بوفه و از آقاحمزه یه پارچ چایی می خره و می بره تو لابی دانشکده با هلیا می خوره و به تمام دانشجو های ورودی 83-84-85 سلام می کنه. در همین حین دکتر فکوهی رو می بینه و مشکلش رو با اون در میون می ذاره. در زمانی که دکتر داره "هوموهابیلیس ها" رو مثال می زنه که چطور مشکلی مشابه اون داشتن و چطور با از میان برداشتن "نئاندرتال ها" از پسش بر اومدن، د ه ق، اسلامی رو می بینه که داره "وای تو کجایی که مهتاب شده" رو می خونه و خرامان به سمت اون میاد. د ه ق از اسلامی یه دی وی دی جدید می گیره به امید اینکه نقش اول فیلم هم مشکلی مشابه اون داشته باشه و در آخر فیلم حلش کنه. اما شب متوجه می شه دی وی دی نمی خونه .اس ام اسی اسلامی رو مورد تفقد و دلجویی قرار می ده و سپس به دهبرزو پناه می بره و برای اون تا سپیده ی صبح از خودش می گه.

سمان : بعد از قطع کردن تلفن ،کمی این پا و اون پا می کنه و می ره توی بوفه می شینه چایی و کیک می خوره و هر دوستی که از در بیاد تو، یک چایی مهمونش می کنه. بعد می ره یک ساندویچ هات داگ با پنیر می گیره و در این لحظه من سر می رسم و چون هنوز نهار نخوردم نصف ساندویچش رو می خورم  و هر چی اصرار می کنم، سمان مشکلشو باهام در میون نمی ذاره. یک هفته می گذره و سمان هر شب یه ختم قرآن می گیره اما باز به کسی درباره مشکلش چیزی نمی گه. تمام کتابهای روی قفسه ش رو دونه دونه می خونه اما باز هم از کسی کمک نمی خواد.یک پست دو کلمه ای توی وبلاگش می ذاره و تمام کاغذهای دفترش رو سیاه می کنه. درنهایت یک روز در سکوت مطلق با من میاد خرید و تمام بارهایی که خریدیم رو با زحمت و مرارت فراوان به دوش می کشه و در لحظه ای که تصمیم می گیره که درباره مشکلش حرف بزنه می فهمه که فراموش  کرده مشکلش چی بوده.

محمد:ماشین رو برمیداره و به یک قهوه خونه در جاده نور- نوشهر می ره و اونجا با یکی از همکلاسی هاش که یه دفعه پولدار شده مواجه می شه. با کشیدن قلیون میوه ای از خود بی خود می شه و درباره مشکل بزرگش با اون صحبت می کنه .دوست محمد برای حل این مشکل یکی از دوستای مشترکشون رو بهش معرفی می کنه. می ره سراغ اون دوست مشترک ولی می فهمه که اون دو تا رفتن توی کار قاچاق و دوست قبلی هم از همین راه پولدار شده و بنز خریده. محمد می ترسه و به یه دوست دیگه که توی کار ساختمون سازیه پناه می بره. دوست سوم سرش شلوغه و محمد رو حواله می ده به یکی از دوستاش که اون نمی شناسه. در این بین در یک تصادف ساختگی، دوست دختر کپجش رو از دست می ده اما خودش جون سالم به در می بره و در نهایت می فهمه که همه ی اینها زیر سر یکی از مقامات کله گنده ی شهره که با اون مشکل داره و ملاقاتش با دوستش توی قهوه خونه هم یک برنامه از پیش تعیین شده بوده. بنابراین می ره توی وبلاگش و به زبان رمز در این باره افشاگری می کنه تا پلیس بعد از مرگش با خوندن وبلاگش همه چیز رو بفهمه و منتظر می شه تا آدمای اون آقا٬ شبانه بیان سراغش.

فاطمه : صبح پا می شه و برای وبلاگ حذف شده ش یک پست مشتی به همراه یک عکس می گذاره. به من ایمیل می زنه و بعد از صبحانه با ماشین می ره خرید و در همین حال برای صعود به یک قله ی ناشناخته در ارتفاعات شمال تهران برنامه ریزی می کنه. زنگ می زنه به شوهرش و آدرس اون کوه رو ازش می پرسه اما اون هم چیزی نمی دونه و فاطمه برای اینکه کم نیاره می گه داشتم امتحانت می کردم و از اون هم برای صعود به قله ناشناخته دعوت می کنه. دعا می کنه که با این صعود فوق العاده و بی سابقه برای حل مشکلش انرژی لازم رو پیدا کنه و با این امید برنامه رو فیکس می کنه. روز صعود، کوله ی کوهنوردی خارجی ش رو برمی داره و با شوهرش و دوستاش راه می افته به سمت کوه. توی یال دوم مسیر صعود رو گم می کنه و یادش می افته که قطب نما رو توی کوله قدیمی ایرانیش جا گذاشته. در این حین یکی از بچه ها با رادیو ترانزیستوری  رادیو پیام رو می گیره و از اخبار ساعت 2 می شنوه که "در ارتفاعات شمال تهران انتظار ریزش بهمن را داریم". فاطمه به کلی بی خیال انرژی و مشکل و صعود می شه و سعی می کنه قبل از تحقق پیش بینی رادیو نزدیک ترین راه برگشتن به پایین رو پیدا کنه.

هلیا: یک شعر سپید می گه و تندی می ذاره توی وبلاگش. بعد برای تمام دوستاش کامنتهای شاد و پر انرژی می ذاره و می یاد دانشکده. توی دانشکده به ترتیب نیم ساعت با د ه ق ، یاسمن، پورقاسم، ارشاد، من، سمانه، علی بابایی و اساتید دکتر فکوهی، دکتر نرسیسیانس و .... صحبت می کنه. بعد به این نتیجه می رسه که خودش باید به تنهایی این مشکل رو حل کنه و از دانشکده می زنه بیرون. سر راه تمام فالهای پسرک فال فروش  جلوی مرکز قلب رو می خره و حل مشکل رو می اندازه گردن حافظ. حافظ هم روی اونو کم می کنه و در تمام فالها می گه : ناگهان پرده بر انداخته ای٬ یعنی چه؟  مست از خانه برون تاخته ای، یعنی چه؟  .هلیا با دیدن فالها مقنعه ش رو مرتب می کنه و به سمت خانه می دوه تا حافظ بیشتر از این آبروریزی نکرده!

 

+ نوشته شده در  2008/1/4ساعت 16:46  توسط مرجان  | 

تصمیم مهم می گیریم...چای می خوریم...آب حوض می کشیم....

 

فرجه ست.....اومدی خونه .... قراره بشینی سر درس.....قراره عقب موندگی هات رو جبران کنی....قراره پله های ترقی رو که یکی یکی رفته بودی پایین دوباره برگردی بالا......یک عصر زمستونی شاده....از اینترنت اومدی بیرون....به  مقاله ی مزخرفی که ترم پیش درباره اعتیاد اینترنتی نوشته بودی فکر می کنی..." خدایی چیز چرتی بود٬ من الان یک معتادم٬ یک معتاد اینترنتی واقعی"..... با خودت فکر می کنی امروز باید یه کار مهم بکنی.... چایی تو سر می کشی ....برای فکر انرژی لازم داری..."پاشم یه نسکافه درست کنم" ....در همین لحظه فاطمه زنگ می زنه... " چقدر عاشق سلام های فاطمه ام"...پر انرژی ترین سلامی که تا حالا شنیدی...اینو بهت گفته بودم فاطمه؟....فکر نکنم....بی خیال حالا که گفتم....خب مسئله انرژی حل شد٬ بی خیال نسکافه.....دوباره بر می گردی به موضوع انجام یه کار مهم....روی میز پره از سی دی...نصب spss....مقاله دکتر کوثری...تحلیل محتوای وبلاگهای شخصی...جهانی شدن ارتباطات در جهان سوم....به کدوم برسی؟... اووووم. ... "فهمیدم!!!!"...یه فیلم بذارم ببینم....تیم برتون...بیگ فیش....بقیه چایی....

 ـ این عکسو خیلی دوست دارم...هر چند اول بهار گرفتمش٬ اما چه ربطی داره؟خب قشنگه!!...لطفاً شما هم خوشتون بیاد

 

+ نوشته شده در  2007/12/31ساعت 19:23  توسط مرجان  | 

به تو مدیونم همیشه...

از پژوهشکده اومدم بیرون.

این یعنی دومین کار در عرض 3 ماه گذشته. با اینکه از کار قبلی شرایطش ثابت تر و تقریبا بهتر بود اما از کنار گذاشتنش بیشتر خوشحالم. نمی تونم بگم که ترک اونجا خیلی به نفعم بوده، اما می تونم ادعا کنم با شرایط خودم و با میل خودم اومدم بیرون. با رئیس جان که درمیون گذاشتم  ایشون خودش پیشنهاد رفتن رو داد و اینجوری بخش مهم کار، یعنی تصمیم گیری نهایی رو انجام داد!

حالا که بعد یک هفته به عقب نگاه می کنم می بینم هیچی رو از دست ندادم٬ نه تنها چیزی از دست ندادم بلکه خیلی چیزا هم به دست آوردم.تجربه٬ مهم ترینش بود. تجربه ی حضور توی محلی که پره از آدمای عجیب و غریب. مدیری که 2 روز در هفته به مدت نیم ساعت توی دفتر آفتابی می شه، کارمندی که به خاطر نهار با آشپزخونه دعوا می کنه، مسئولی که همه کاره س اما عنوان و سمت نداره، مسئولی که هیچ کاره س اما 20 تا سمت داره، مدیر امور مالی که مثل پادشاه ها کار می کنه و سرویس می گیره...اوه! دوباره افتادم به ضرضر!! قرار نبود غر بزنم... راستش برای من که همیشه به همه چیز غر می زدم کار کردن توی چنین جایی٬ اونم به مدت دو ماه واقعاْ فوق العاده بود. شاید بگین داری یه چیزی می گی که دلت خنک بشه٬ اما واقعا حسم همینه.یه دفعه نگاه کردم و دیدم نمی تونم توی موعد مقرر با این سیستم کاری وظیفه مو درست انجام بدم پس اومدم بیرون.خیلی سریع و اتفاقی. الان هم از دست هیچکی ناراحت و عصبانی نیستم.نه از کارفرمای قبلی که یک دودره باز حرفه ای بود و نه از جدیده که هر حرفی رو وارونه می فهمید.

به نظرم پشت میز نشینی شغل مزخرفیه( دست کم برای من ! اونقدر روی صندلیم می چرخیدم و تاب بازی می کردم که احتمالا برای نفر بعدی باید یه صندلی نو بیارن!) باید بتمرگی سر جات. پشت کامپیوترت سنگر بگیری و حواست باشه که در ساعت اداری همکارای عزیزی که بی اجازه می پرن توی اتاق و بلافاصله زل می زنن به صفحه مانیتورت چیز خاصی توش نبینن! از عذاب وجدان باز کردن یه صفحه شخصی بمیری و زل بزنی به همکاری که نیم ساعت تمام تلفن دفتر رو مشغول صحبت با شوهرش کرده.

به نظرم بهره وری آدم توی کارهای دولتی٬ در خوش بینانه ترین حالت چیزی کمتر از 3۰٪ باشه. روزهایی رو یادم می یاد که برای گرفتن یک امضای مسخره پای یک نامه مسخره تر کلی راه رو می کوبیدم و می رفتم اونجا و تازه می فهمیدم جناب دکتر اصلاْ اون روز تشریف فرمایی ندارن لذا گرفتن جواب نامه ۲۴ ساعت دیگه٬ چه بسا بیشتر٬ به تعویق می افتاد. بوروکراسی داشت خفه م می کرد!!!! لذا رو کردم بهش و گفتم : بوروکراسی! اینجا یا جای منه یا جای تو... و چون سابقه ی اون از من خیلی بیشتر بود خودش رو محق می دونست که بمونه و این من بودم که بار و بنه رو بستم و زدم بیرون!! 

معمولاْ این جور جاها کسی دلش برای کار نمی سوزه.همه یا از فرط بی اعتمادی( و بی اعتقادی) سعی می کنن پیچ و تاب کار رو بیشتر کنن تا طرفشون کلاً بی خیال بشه یا برای اینکه پای خودشون گیر نباشه ازت می خوان که دوباره کاری و چند باره کاری کنی تا مطمئن ترتر بشن!

تجربه ای که اونجا از روابطم با آدما به دست آوردم باعث شد بتونم خیلی اخلاقمو اصلاح کنم.منی که تا حالا ملاحظه ی احدی رو نمی کردم یاد گرفتم تودار باشم و هر چیزی رو به زبون نیارم و به قول یه آقای محترمی: فقط مرده شور باشم که کاری به خوب و بد مرده ای که می شوره نداره.

اینکه بتونی مدت زیادی خودت نباشی٬ خودتو سانسور کنی٬ نگی٬ نخندی٬ مدتها با یک نفر بحث کنی ولی بتونی خودتو کنترل کنی که بهش نگی :خیلی احمقی یا اینکه به روی طرفت نیاری که بیشتر از اون می فهمی!! دستاورد بزرگی بود...اونم برای من!!!!

خوشحالم که قبل از تموم شدن درسم این تجربه رو کسب کردم. به این فکر می کنم که اگه قرار بود بعد از فارغ التحصیلی با این فضا روبرو می شدم چقدر می خورد توی ذوقم!

خلاصه همه ی اینها رو مدیون تو ام ای پژوهشکده مطالعات .... و ... !!!

راستی اومدم خونه...عید رو در جوار سید بزرگ خانواده می گذرونم...

عید همگی تون مبارک...

 

 

+ نوشته شده در  2007/12/25ساعت 17:43  توسط مرجان  | 

 

هیس...!

                       بذار یه کم فکر کنم...

                                                              زود بر می گردم...

 

 

 

+ نوشته شده در  2007/12/23ساعت 15:19  توسط مرجان  |