تبليغاتX
..:زنده ام تا روایت کنم:..

..:زنده ام تا روایت کنم:..

آقا فیلم نساز...نمی میری که!!

دیروز یه مینی بوس آدم در راستای اهداف ارشدگرایانه رفتیم سینما و یک طبقه سینما رو قرق کردیم٬ خیر سرمون رفته بودیم فیلم کمدی ببینیم که یه کم بخندیم و دلمون باز شه اما چشمتون روز بد نبینه زار زار گریه کردیم به حال سینمای مملکت٬ نفری یه آب میوه و چیپس خوردیم و برگشتیم.

طبق قراری که با برو بچ گذاشتم اسم فیلم رو نمی گم تا شما هم برین ببینین دل ما خنک بشه که شما هم ۲ ساعت از عمرتون مثل ما هدر رفته!!

جالب اینجا بود که غیر از اکیپ ما و دو تا فنچ عاشق که حتما می دونین تو این موقعیت ها چه حرکاتی ازشون سر می زنه بقیه با دقت تمام فیلم رو دنبال می کردن و از لحظه به لحظه ش لذت می بردن. حالا طرف ما یکی داره بشکن می زنه٬ یکی خوابیده٬ اون یکی با موبایل حرف می زنه٬ یکی داره از بقیه فیلم می گیره٬ یکی داره می رقصه٬ یکی زیر نور موبایل چیز می خونه. دیگه فکر کنید چقدر فیلم آشغالی بود که من حاضر شدم برم کنار دست الماسی بشینم با هم شیلنگ تخته بندازیم!!

بعد از فیلم قرار شد یه طرحی راه بندازیم برای سینماهایی که چنین شاهکارهایی رو نمایش می دن.قرار شد بگیم یه سطل پشت هر صندلی بذارن که نفر عقبی روی کله ی جلویی بالا نیاره!!! کارشو خیلی محترمانه تو همون سطل انجام بده و پاشه بره دنبال کارش!!

 

 

+ نوشته شده در  2007/10/22ساعت 15:27  توسط مرجان  | 

در و گوهر های یک ذهن جغور پغوری ته کلاس

 

ته کلاس نشستیم و حالمان خوب است

تمام صندلی های کلاس از چوب است

کلاس ۳۰۳ پر شده ز دانشجو

به قول صابریان پر ز "جوجه دانشجو"

کلاس پر شده از بچه های ژیگولو

پر از ورودی و ترم اولی کوچولو

حساب ما ۳ نفر با بقیه قاطی نیست

حساب ماست٬ الکی که نیست!! پاطی* نیست

رسیده ایم ۳ تایی به سال آخرمان

به سال آخر دوران درس خواندنمان

که البته همه اش٬ خب٬ به درس نگذشته

کمی به خل خلی و اشک و خواب و آش رشته

۴ سال تمام٬ این حیاط را گشتیم

یه دونه توت به روی درخت نگذاشتیم

ته کلاس نشستیم و زنگ اخلاق است

دماغ دوست بغل دستی ام کمی چاق است

برای ما ۳ نفر این کلاس جان کاه است

تمام طول کلاس حرف و نقلمان "آه" است

خدا به خیر کند٬ این صدای حاج آقا

ولش کنی٬ برود هی تصاعدی بالا

کلاس تمام شده٬ با اجازه ما برویم

-حواس حاج آقا پرته- حضورمان بزنیم

ته کلاس نشستیم و حالمان خوب است

تمام صندلی های کلاس از چوب است

                                                                                                      ۲۵/۷/۸۶

                                                                                            ساعت ۳۵/۱۱ (کلاس اخلاق)

   

  * "پاطی" کلمه اتباعی "قاطی"  است مانند: در مر٬ کتاب متاب٬ الکی پلکی و برای حفظ قافیه استفاده شده است.

 

                                                                                   

+ نوشته شده در  2007/10/17ساعت 13:30  توسط مرجان  | 

به حرف بزرگترت گوش کن!!

برو زن بگیر٬ بچه دار شو٬ به روی بچه ت بخند!!

.

.

.

.

.

.

بخشی از نصیحتهای یک پسر دایی ۳ ساله به یک پسر عمه ی ۲۸ ساله!!

+ نوشته شده در  2007/10/14ساعت 11:23  توسط مرجان  | 

دردسرهای اول مهر...

- از دو تا دوره دانشکده غیر از فصل امتحانا بدم می یاد.یکی بعد از عید و یکی اول مهر!

این وقتا همه به شدت احساس وظیفه می کنن همه ی کسانی که یک بار توی کلاس یا توی سلف کنارشون نشستن رو بوسه باران کنن!!و این جمله که منو نابود می کنه: خوش گذشت؟

خب بابا به تو چه که به من خوش گذشت؟ به من چه که به تو خوش گذشت؟ بریم به درد خودمون بمیریم دیگه !!

بعضی ها راه حل خوبی برای روبوسی نکردن پیدا کردن.تا طرف مقابل صورتشو می یاره جلو با لحن دلسوزانه ای می گن: اوا ببخشید من سرما خوردم!! سرما می دم بهتا!!

یه روز شاهد احوال پرسی دو تا پسر تو لابی دانشکده بودم.یکی شون بنده خدا صورت پر جوشی داشت.تا اومد اون یکی رو ببوسه طرف تندی از این ترفند استفاده کرد که می بخشی رضا جون من سرما خوردم ٬ تو هم سرما می خوری ها!! (حالا طرف سر و مر و گنده وایساده هیچیش هم نیست!!) رضا جونم که مثل من کلک دوست گرامیش رو فهمیده بود گفت : عیب نداره منم سرما دارم

- حکایت اونایی که تو این تعطیلی ها ازدواج می کنن هم که خیلی خنده داره! دخترا رو یا از تغییرات عمده در صورتشون متوجه می شین ازدواج کردن یا از حجم النگوهایی که بعضی ها به دست و پا آویزوون می کنن یا از تغییررنگ مو و مدل آرایششون.پسرا هم دیگه معلومه  یا لباس پوشیدنشون از وضعیت فاجعه در میاد و به وضع افتضاح ارتقا پیدا می کنه و اونایی هم که از نظر ظاهری مشکل چندانی ندارن هم یک مقداری (البته فقط وقتی با خانم مربوطه قدم می زنند) هوای چشمشون رو دارن!! به هر حال باید به همه شون تبریک بگی و داستان ماچ و بوسه و ...

- دیروز هوا در یک اقدام غافلگیرانه بارانی شد  البته نم نم و کم کم٬ ولی همین باران نم نم چنان بلایی به سر من و امثال من آورد که نگو و نپرس!! دیروز بعد از ظهر باید می رفتم یه دفتری توی سعادت آباد. بارون هم تازه شروع شده بود اون روزم یه شلوار لی پوشیده بودم که ۳ سایز برام گشاد شده بود(عوارض روزه گرفتنه دیگه!!) با اینکه بارون زیادی هم نباریده بود کل مسیر گیشا رو آب گرفته بود منم یه فولدر پر از کاغذ و سی دی دستم می خواستم اونا رو از خیس شدن حفظ کنم چادرم رو بی خیال شدم٬چادرم دو متر بعد از خودم دنبالم می اومد٬ دمپای شلوارم هم که رسما زیر کتونیم بود خلاصه تا برسم به ماشینای شهرک غرب چادر و شلوارم به گند کشیده شد!! تو شهرک اوضاع بدتر بود ایستگاه تاکسی اونجا که دیگه مثل استخر شده بود( هر چی هم که اونجا پاساژ و میدون و مرکز خرید بسازن موقع بارندگی گند ترین جای شهره) به یه بدبختی خودم رو با اون وضع چپوندم توی تاکسی و رسیدم سعادت.حالا بماند که دفتره به قول باران جان نوک کوه بود و آب باران از اون بالا مثل شیلنگ به سمت من سرازیر می شد. اینو هم بگم اولین چیزی که در بدو ورود به ساختمون دفتر چشم همگان رو به خیره می کنه برق پله ها و کفه٬ از بس که تمیزه!! حالا من با وضعی که گفتم تر تر آب راه افتادم رفتم تو. حال روحی صاحب دفتر رو خودتون تصور کنین دیگه!!

+ نوشته شده در  2007/10/8ساعت 14:42  توسط مرجان  | 

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم...

 

سال اولی که اومدم خوابگاه ٬ شبهای قدر رفتم دو جای مختلف.شب ۱۹ رفتم مسجد کوی دانشگاه که روحانیش حاج آقا امجد بود.خیلی تعریفشو شنیده بودم ولی طبق معمول هر سال که روزش استراحت نکرده بودم همون اول سخنرانی خوابم برد که یه دفعه با یه صدای مهیب از خواب پریدم.گوش تیز کردم ببینم صدای چیه نگو پسرا دارن قهقهه می زنن که چی؟ حاج آقا جوک تعریف فرمودن!! آقا منو می گی خوابم که پرید هیچ ۴ تا گوش هم قرض کردم ببینم جوکاش چه مدلیه؟! اون شب قدر به کرکر خنده گذشت!

شب ۲۱ رفتم مسجد دانشگاه تهران که سخنرانش آقای قرائتی بود.تازه سر جام جا به جا شده بودم که یادم اومد من همیشه از برنامه درسهایی از قرآن خوشم نمی اومده و کله ی گوش کردن به سخنرانیشو ندارم٬ اون بنده خدا هم تا تونست حرف زد!!  شب ۲۱ خواب راحتی کردم!!

خلاصه اون سال شبهای قدرم به شکلی بسیار پر بار و معنوی سپری شد!

 ماه رمضون سال بعدش که دچار شکستگی لنگ شدم شبهای قدر از خوابگاه بیرون نرفتم.یه گوشه ی اتاق برای خودم خلوت می کردم تا بچه ها برگردن. آقا نمی دونی چقدر عالی بود.تجربه ی فوق العاده ای بود.وارد جزئیاتش نمی شم اما همینو بگم که دور و برت خالیه ٬ همه جا ساکته.هر جوری که دلت بخواد می تونی احیا بگیری بدون اینکه شست پای کسی توی چشمت باشه یا پات خواب بره یا قرآن گیر نیاری یا بغل دستیت حرف بزنه یا مداح چرت و پرت بگه و.....

از اون به بعد یادم نمی یاد توی هیچ مراسم احیا یا عزاداری دیگه ای شرکت کرده باشم.یه جورایی به این نتیجه رسیدم که  اگه برای خودم خلوت کنم راضی ترم٬ مجبور نیستم به قواعد عبادت دیگرون تن بدم.

ما شبی دست بر آریم و دعایی بكنیم

امسال شبهای قدر هر جا بودیم دعا برای همدیگه یادمون نره.

 

 

+ نوشته شده در  2007/9/30ساعت 14:58  توسط مرجان  | 

"شنگولیسم افراطی" یا "چگونه روز اول دانشگاه آبدیده شویم".

جای همه تون خالی پنج شنبه . همه ی دوستانی که سحر ۴ شنبه اس ام اسی دعوت به افطار شدین (معصومه ٬مطهره ٬ باران جان ٬ ندا٬ هانیه و مریم) جاتون واقعا خالی بود.از شرح آش رشته ی افطار می گذرم چون فردا پس فردا عکسشو می ذارم اینجا که خودتون زیارت کنین اما اونقدر بهمون خوش گذشت که هنوز پاهام درد می کنه !!

محمد دعوت کرده خاطره ی روز اول دانشگاهمو بنویسم. از اونجایی که بهش قول دادم تو ماه رمضون باهاش صلح کنم چشم می نویسم . فقط اگه خیلی بی مزه س ببخشید.

اول بر اساس قانون بازی اینو بگم که من  سال ۸۳ در رشته ی علوم ارتباطات اجتماعی دانشگاه تهران قبول شدم. از اونجایی که خانواده خیلی به توانایی های من ایمان داشت روز اول را با برادر جان رفتم دانشگاه. بعد دیدم خیلی ضایعه که هی اینور و اونور داداشه رو دنبال خودم بکشم٬ از طرفی هم اون دستور اکید داشت که روز اول حتما منو ببره و بیاره ٬ لذا فرستادمش توی حیاط (همون محوطه ی سر سبز و رویایی که فنچهای عاشق دانشکده ساعات و لحظات زیباشون رو اونجا سپری می کنن!!) یه کم هوا بخوره تا من کلاس من تموم بشه.

ساعت اول با دکتر کاظمی پور (خدای آمار و جمعیت شناسی ایران) کلاس داشتیم.توی لیست اسم کوچیکشونو ننوشته بودن٬ شماره ی کلاس رو هم نمی دونستیم ٬ آقای جلیلوند کارشناس آموزشی ارتباطات ) هم اون موقع ورودی ها رو قابل نمی دونستن بهشون جواب بدن ٬حالا ۲۰ تا ورودی قد و نیم قد طبقات دانشکده رو بالا و پایین می کنیم تا بینیم که دکتر کاظمی پور کیه و کجاست  که یهو دیدیم یه آقای چاق قد بلند با یه کیف خیلی با کلاس اومد از جلومون رد شد.ما هم  مثل جوجه های تازه سر از تخم درآورده ی کارتونهای والت دیزنی که اولین کسی که دیدن فکر می کنن مامانشونه با خوشحالی از اینکه دکتر کاظمی پور رو پیدا کردیم دنبال ایشون راه افتادیم!

حالا هی دکتر جان از پله ها بالا می رود و ۲۰ نفر آدم هم دنبالشان.هی دکتر جان بر می گردد ما را با تعجب نگاه می کند و ما هی به تعقیبشان ادامه می دهیم.تا اینکه دیدیم رفت پشت در یکی از کلاسها که استاد داشت از توی سوراخ در یک نگاهکی انداخت و برگشت و از جلوی ما رد شد و رفت!! ما رو میگی  موندیم هاج و واج !! نگو ایشان همان نقش برادر ما را داشته و آمده ببیند کلاس دخترش تشکیل شده یا نه!!

خلاصه ما که در عملیات تعقیب و گریز دکتر کاظمی پور ناکام ماندیم در راه پله جلوی یک ترم بالایی را گرفتیم و سراغ دکتر کاظمی پور را ازش گرفتیم اون بنده خدا هم شروع کرد به شرح دادن مشخصات دکتر: یه خانوم قد کوتاه لاغر که موهای جوگندمی داره!!!!!

حالا خودتون میزان شنگولیت ما را تخمین بزنید!!

این بود انشای من درباره ی خاطره ی اولین روز دانشگاه.

پ ن ۱ : ببخشید اگه خیلی بی نمک بود.گفتم یه وقت پیمان صلح با این پسر همسایه به هم  نخوره!

پ ن ۲ : لطفاْ بعضی از دوستان بل نگیرند.خب ورودی های بعدی از ما هم بدتر بودند!! حالا وقت کردم یه پست هم از اونا می نویسم!

پ ن ۳ : مطهره و یاسمن رو  به بازی دعوت می کنم.راستی مطهره اگه دوست داشتی از اولین روز دانشگاه جدید بنویس.

 

+ نوشته شده در  2007/9/29ساعت 16:19  توسط مرجان  | 

دوست جون تولدت مبارک

مي بينم كه امروز تولد دختر همسايه قديمي (همون د ه ق خودمان)  و من يك كم ناله و نفرين كم آوردم لذا  مي خوام يك پرونده ي مشتي بهش تقديم كنم.

نام : معصومه

نام خانوادگي : الماسي ماشك

صادره از: آستانه اشرفیه ٬ اشرف اصفهانیه یا هر جای دیگه ای که لیاقت  داشته باشه .

شهرت : الماسي ٬ ماشك٬ سمانه!! و هر چيزي كه زبون شما باهاش بيشتر حال كنه!! 

مهارتها : بي خيالي٬ رله بودن مفرط٬ گير دادن به زمين و زمان٬ آشپزي !!!!!!!٬ خطاطي٬ كل كل با ارتباطاتي ها. تلفنی حرف زدن با محمود(یا همان مولود)

نقاط ضعف : پايه ي همه جور كل كه يك طرفش يك  ارتباطاتي و يك طرفش انسان شناسيه ! پايه ي همه جور رقص و بپر بپر. پايه ي همه جور سر و صدا. پايه ي خوردن غذاي خوابگاه. پايه همه جور كوه نوردي٬ پايه ي همه جور پياده روي٬ پايه ي همه جور اردو و ولگردي٬ پايه ي همه جور انسان شناسي پتو و مردم شناسي حمام٬ پايه ي همه جور بحث فلسفي و ماورايي٬ پايه ي همه جور چايي خوردن توي خونه ما٬ پايه همه جور زندگي...

خاطرات با معصومه (سمانه):شال سعيده (خودش مي دونه يعني چي.براي شما هم نمي گم كه بي ادبي نشه)٬ شلوغ بازي توي تولد همه ي بروبچ (دقيقا همه٬ به جز اونايي كه سمانه توش نبوده).با اینکه خیلی دوستش دارم ولی هیچوقت توی سینما اجازه نمی دم کنار دستم بنشینه چون داستان فیلم هر چی که باشه چه تراژدی٬ چه کمدی٬ چه جنایی از اول تا آخرش می خنده!! تمام دقایقی که سر به سرش گذاشتم (بی رحمانه و بی وقفه!!!) برام خاطره ست.طوری که الان اشک توی چشمام جمع شده از فرط ندامت و پشیمانی!!

سمانه فقط درکه!!!!

جمله ی طلایی : من راحتم

نتیجه گیری شرافتمندانه و صادقانه : سمانه جون شرمنده.همین امروز دستور رو دریافت کردم شرمنده اگه بی ربط نوشتم بیا بزن تو دهنم!!

در آخر اینکه تولدت خیلی مبارک باشه داداش!!

+ نوشته شده در  2007/9/26ساعت 13:55  توسط مرجان  | 

خدا به داد اسلام برسد!!!

 

-اخلاق اسلامی٬ معارف اسلامی٬ تاریخ اسلام٬ متون اسلامی به همراه ۴ واحد درس تخصصی ناقابل واحدهای این ترم من را تشکیل می دهند!! اسلام جان کلاهت را محکم بچسب که من آمدم!!

- متن پست قبلی ظاهراْ پریده٬ برای خالی شدن عقده ی خودم توضیح بدهم که یادی از  کلاس فلسفه رسانه با آن تحقیق مشعشش کردم٬ خدا بیامرز موسیقی را هم که قربانش بروم! قابل توجه مطهره روی رپ فارس کار کرده بودیم با عرض معذرت از جامعه ی موسیقی کشور!!

- دکتر کوثری کلاس تحلیل محتوا را تمام و کمال برگزار کرد آن هم با حضور غیاب! برای تحقیق ۲۰ نمره ای وبلاگها هانیه را انداختم به جان وردپرس!! هانیه جان برای اطلاعات بیشتر به کامنت محمد در پست قبل مراجعه کن.

+ نوشته شده در  2007/9/25ساعت 12:47  توسط مرجان  | 

باز آمد بوی ماه مدرسه

+ نوشته شده در  2007/9/25ساعت 11:0  توسط مرجان  |