تبليغاتX
..:زنده ام تا روایت کنم:..

..:زنده ام تا روایت کنم:..

ای کاش که جای آرمیدن بودی...

کاش حال و حوصله ی تهران رفتن داشتم.

كاش هانيه اينقدر پاستوريزه نبود،پريشب كه مي چتيديم يك كم به هم فحش مي داديم سبك مي شدم.

كاش ندا الان اينجا بود يه كم خالي مي بستيم دلمون وا مي شد.

كاش باران جان ما رو برمي داشت مي برد كوه هاي هيماليا گم مي كرد بعد ما مي آمديم هي پشت سرش حرف مي زديم.

كاش اين مطهره و معصوم دوباره مي آمدند خارج من يك كم با فروشنده هاي بازار روز كل كل مي كردم.

كاش سمانه اينا دوباره مي رفتند حج كه من يك كمي پرونده بسازم.

كاش سعيده يك بهانه اي دست من مي داد يه خرده(فقط يه خرده سعيده جان، تو كه بخيل نبودي) سر به سرش مي گذاشتم.

كاش يكي از بچه ها دنيا مي آمد و تولد مي گرفت يه كم با ياسي مي رقصيديم.

كاش اين هفته اينقدر مشنگ بازي در نمي آوردم و جلوي اين خدا ضايع نمي شدم.

كاش يكي از رفقا نامزد بازي در مي آورد يك كم بهش فحش مي داديم و قرص ضد اس ام اس مي خورديم.

كاش اين حنانه ياد مي گرفت خاله رو درست بگه.

كاش دكتر كوثري استعفا مي داد كه من همينجور الكي ازش تعريف كنم.

كاش ابروهاي حاج محمد جز مي گرفت تا مي برديم براش تتو مي كرديم.

كاش اين پرپر يك كم مي آمد خونه ي ما از دكوراسيون اتاقم تعريف مي كرد.

كاش آقاي اسفندياري همه ي خشتهاي كارگاهم رو مي آورد دو دستي تقديمم مي كرد.

كاش يكي از حراج كريستي مي اومد مجسمه هاي من رو هم ببره انگلوستان بفروشه.

كاش شروع كلاسا فرداي عيد فطر بود كه من مجبور نباشم سحري درست كنم.

كاش ناخنهاي من قشنگ بودند مي شد لاكشون زد.

كاش دكتر رفيع فر مي رفت ماموريت 1 ساله توي قبايل وحشي آفريقا تا من هي پشت سرش حرف نزنم كه غيبت حساب بشه!

كاش بلد بودم مثل خانوما با كفش پاشنه بلند راه برم.

كاش در حال حاضر اينقدر خل نبودم مي تونستم يه چيز درست درمون بنويسم.

كاش اين احسان شاقاسمي نمره ي فلسفه ي منو اينقدر كم نمي داد كه من با زبون روزه از خجالتش در بيام.

كاش اين ترم تو دانشكده سر و صدا ميشد يه خرده جنبش مي كرديم.

كاش دستم به اون بچه اي كه توي اتوبوس بستني به چادرم ماليد مي رسيد.

كاش دكتر عبداللهيان سبيلشو مي زد ببينيم بي سبيل چه شكلي میشه.

کاش دستم به این محمد می رسید به شیوه ای کاملا نوری توجیهش می کردم.

كاش قبل از برگشتن به تهران يكي بره وسايلمو از انبار ببره توي اتاق بچینه.

كاش ... هيچي.

 

+ نوشته شده در  2007/9/20ساعت 14:9  توسط مرجان  | 

شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش

 

ضرضر نوشت :

حوصله ندارم.دم رفتنه٬ باید همه چی رو جمع کنم.چمدون ببندم٬ کتابای نخونده رو گردگیری کنم و دوباره بگذارم توی ساکم٬ این ترم که باید کامپیوتر رو هم به دوش بکشم و ببرم٬ برای پیدا کردن کارتن و چوب پنبه هاش عزا گرفتم٬ باید می رفتم دیدن کلی آدم ولی نرفتم٬ کلی کار عقب مونده دارم که باید فراموششون کنم ٬ نمی دونم مجبور شدین برای مدت زیادی کوچ کنین به یه جایی یا نه٬ اولش خیلی سخته٬ اگه داغون باشین می تونه انرژی چند ماه رو ازتون بگیره و من الان داغونم.

داداشم رفته زابل٬ نشد باهاش خداحافظی کنم٬ دوست چندین و چند ساله م رفته زاهدان (می بینی تو رو خدا؟نوری ها سیستان بلوچستانو آباد کردن!) با اونم خداحافظی نکردم. احتیاج دارم داد بزنم ولی کو جا؟ تمام بدنم قولنج کرده نمی تونم برم لب دریا حداقل اونجا یه خرده سبک بشم٬ دلتنگی خونه ٬ نگرانی تنهایی مامان ٬ .... خلاصه اوضاع بی ریختیه.بعد هی شما گیر بدین که چرا از عاشقی خودکار بیک می نویسم!!

فعلا که می تونم این چرت و پرتها رو بنویسم تحمل کنید....شما رو به خدا... از هفته ی دیگه مرجانی دیگر خواهم شد...

 

 

+ نوشته شده در  2007/9/19ساعت 23:33  توسط مرجان  | 

شاعر می فرماید :

افتاده به جیک و جیک ٬ عاشق شده است

خوش خط و تمیز و شیک ٬ عاشق شده است

یک قلب کشیده است و تیری در آن

خودکار سیاه بیک عاشق شده است

 

 

 

+ نوشته شده در  2007/9/19ساعت 14:30  توسط مرجان  | 

وقتی خواهرزاده ای خاله اش را دور می زند...

داشتم تلفنی با خواهر زاده ی جینگیلی ام صحبت می کردم.البته صحبت که نمی شه گفت٬ داشتم باهاش تمرین می کردم که خاله را درست و کامل و مثل یک خانوم متشخص تلفظ کنه که یک دفعه دیدم صدای بچه قطع شده و فقط صدای تلویزیون می آید.

فکر کردم اتفاقی افتاده.اونقدر الو الو کردم تا بالاخره خواهرم در حالی که صداش به شدت می لرزید گوشی را برداشت .بالاخره از میون هق هقش متوجه شدم داره می خنده به خاطر اینکه حنا خانوم  عروسکش رو آورده گذاشته پای تلفن که با من صحبت کنه و خودش رفته تبلیغات سازمان بهینه سازی مصرف انرژی(همون تبلیغ انیمیشنه که خیلی با کلاسه!!) رو تماشا کنه !!

 طلاي خاله

 

نتیجه گیری ارتباطاتی : کی بود  میگفت تبلیغات تلویزیون اثرگذار نیست؟؟

 

 

+ نوشته شده در  2007/9/17ساعت 21:30  توسط مرجان  | 

و من دوباره دانشجو می شوم...

  به  مناسبت شروع سال تحصیلی و از سر گیری زندگی دانشجویی٬ سند چشم انداز چهار ساله!! توسعه ی اتاقمون رو برای استفاده اقتصاددانان و محققان و نظریه پردازان و دانشجویان عزیز  نشونتون می دم!

تذکر : برادران لطفاْ با چشمان درویش شده ملاحظه بفرمایند.

شایان ذکر است ویژگی مشترک سند چشم انداز ۴ ساله توسعه اتاق ما با سند چشم انداز  ۲۰ ساله دولت٬ تزئینی و غیر اجرایی بودنشه.

برنامه چهارم توسعه!

خط : حمیده

نقاشی :خودم

عکس : یاسمن

 

+ نوشته شده در  2007/9/16ساعت 23:33  توسط مرجان  | 

گویا متولد شده ام...

 

barg

+ نوشته شده در  2007/9/16ساعت 10:30  توسط مرجان  | 

شاعر می فرماید :

نمی دونم کجا* این دل اسیره

همینطور بگذره ترسم بمیره

نفهمیدند دردم را طبیبان

بگو "یانگوم" بیاد نبضم بگیره....

 

* طبق نسخه قونیه : نمی دونم "چرا" این دل اسیره

+ نوشته شده در  2007/9/15ساعت 9:32  توسط مرجان  | 

آه ....

دم دماي كنكور از سر مرض مدام به مامان اينا مي گفتم مي خوام برم دانشگاه زابل درس بخونم. دليلم هم اين بود كه مي خوام  برم يه جاي دور كه يك دونه آشنا هم نداشته باشم اونجا واسه خودم مستقل (مصتقل، مسطغل،مثتغل؟؟!!) بشم.بگذريم از اينكه جرات انتخاب شهرهاي نزديكتر از زابل رو هم نداشتم!!

خلاصه زد و تهران قبول شدم كه نه تنها دور نبود بلكه نصف فاميل هم اونجا زندگي مي كردن به شكلي كه مجبور بودم آخر هفته ها رو يكي در ميون برم خونه ي يكدومشون مهموني تا ناراحت نشن و ناراحتي شون رو به مامان منتقل نكنن!!

امسال هم كه برادر جان  كنكور كارداني به كارشناسي داشت مدام زابل زابل مي كرد، طوري كه مامان فكر كرد اين زابل اسم رمز ماست اما هيچ هماهنگي و زد و بند پنهاني اي بين ما صورت نگرفته بود و اون مثل 4 سال پيش من نا خودآگاه اين كرم به جونش افتاده بود و مي گفت مي خوام برم زابل درس بخونم!! البته من مطمئن بودم كه دورتر از شاهرود جايي رو انتخاب نمي كنه اما حالا نتيجه كنكور اومده و اگه آي كيو ي شما فقط كمي  از جلبك بيشتر باشه حتماً مي تونين حدس بزنين برادر جان كجا قبول شده!!

آخه من كلي نقشه كشيده بودم٬ فکر می کردم سوره اي، جايي قبول مي شه مي ياد پيش من و حالي به حولي!!!

فكر كنم دارم چوب اشتباه سالها پيشمو مي خورم كه اسم  زابلو سر زبون اين بچه انداختم!! شاید اگه اون موقع ویرم گرفته بود تو خارج خودمون درس بخونم لابد الان اونم همینجا قبول می شد!!

 

 

 

 

 

عجالتا آهنگ برادر جان را مي گذاريم گوش مي دهيم تا از سرمان بيفتد!

+ نوشته شده در  2007/9/14ساعت 9:59  توسط مرجان  | 

تنها مادري که مرجان ساخت...

 

مامان جان گلي

+ نوشته شده در  2007/9/13ساعت 16:17  توسط مرجان  | 

بگذار برگردم...

بگذار بیایم پیشت...

چشمم که به تو افتاد٬ ریسه می روم از خوشحالی ...

مثل آن آدمک مسنجر که روی زمین ولوو می شود از خنده ...

+ نوشته شده در  2007/9/12ساعت 21:58  توسط مرجان  | 

"دعوت شده ام "

از فردا به مدت یک ماه می روم مهمانی

.

.

.

.

.

.

.

چه کیفی دارد یه ماه عزیز دردانه ی خدا بودن!

+ نوشته شده در  2007/9/11ساعت 22:21  توسط مرجان  | 

تهدید با طعم وبلاگ

لطفاً يك دليل قانع كننده براي من بياريد كه به اين دكتر( .... فر)  فحش ندم!!

آخه من نمي خوام فردا برم دانشگاه٬ مگه زوره؟؟؟؟؟

حالا رئیس تحصيلات تكميلي شدي كه شدي٬ به من چه؟ اگه بخوای اذيت كني دوباره يه چيزي تو وبلاگم مي نويسم مي دم اين دوست جونم بزنه روي برد انسان شناسي ها !!!

+ نوشته شده در  2007/9/10ساعت 23:30  توسط مرجان  | 

بگذاريم كه مرحوم دعايي بخورد...

امروز رفته بودم ختم پسر دايي يكي از دوستانم. پسر خيلي خوبي بود، مرگش هم به خاطر يه سهل انگاري احمقانه بود.خلاصه خيلي حيف شد كه رفت.

 

اما مگر مي شود من بروم يك جايي و به چيزي گير ندهم؟؟

 

مجلس ختم - 1 دقيقه بعد از نشستن و باز كردن قرآن :

      -بِسْم الله الرَحمن الرَحيم ....الرَحْمن ....عَلّم القُرآن...

      - بفرماييد خرما

-ممنون.... خَلَقَ الانْسانَ

-بفرماييد كيك

-دستتون درد نكنه.ميل ندارم .... عَلَمَهُ البَيان

-شربت بفرماييد

-مرسي .... الشَمْسَ و القَمَرَ بِحُسْبان

-بفرماييد حلوا

- ممنون، نمي خورم .... وَ النَجْمَ وَ الشَجَرَ يَسْجُدان

دستمال برداريد

-مرسي، دارم .... و السَماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الميزان

در اين حين 4 تا از همكلاسي هاي مرحوم وارد مسجد مي شوند و كنار من مي نشينند.سر و شكلشان شبيه من است.متاسفانه با ورود آنها مامور پذيرايي عوض مي شود و او هم كه نديده من كي وارد شده ام  يك بار ديگر اين مراسم طاقت فرسا را براي من هم  اجرا مي كند!

 

پ ن : من اگر بخواهم بميرم مي گذارم وسط ماه رمضان،  كه حداقل مردم بفهمند چي دارند برايم مي خوانند.

 

 

+ نوشته شده در  2007/9/6ساعت 9:15  توسط مرجان  | 

 

پروانه جان! وقتي دشت پر از گل را ول كني بيايي توي خانه٬ بايد هم به گل قالي رضايت بدهي !!

گل قالي

+ نوشته شده در  2007/9/4ساعت 21:45  توسط مرجان  | 

 

پرنده جان! براي تو  فرقي هم مي كند به كدام طرف پشت كني؟

هيچ

 

+ نوشته شده در  2007/9/2ساعت 7:25  توسط مرجان  | 

خدا کند که بیایی...

 

باران مي آيد.

 آسمان كه بغض كند، باران مي بارد...به چه قشنگي!!

از آن باران هايي كه ديوانه اي اگر نروي زيرش.

از آن باران هايي كه غرق مي كند آدم را.

باران فردا يك چيز ديگريست، اصلاً  چيز ديگري مي بارد، جنسش از نور است گمان كنم.قرار است بيايد كه همه جا روشن شود.غرق نور شويم همه مان.

 

 يك وقت فكر نكني آسمان فردا ابريست! فردا خورشيد از هميشه بيشتر مي تابد، اصلاً براي اين آمده كه همين فردا را بتابد، قرار است فردا همه ي گلها خوشبو شوند، همه ي آدمها بخندند، همه ي شعرها زيبا شوند، همه ي مريض ها خوب  شوند، بيا فردا همه خودمان را به او نشان دهيم، اصلاً بچرخيم برايش، غرق شويم در اين نوري كه نمي دانيم از كجا مي آيد، برقصيم در اين جشن پر از گل.

چه حالي دارد اين روزها! مثل اين است كه تمام روز را بستني وانيلي بخوري، به چه شيريني!!

مثل اين است كه تمام  Game هاي دنيا را ببري، بي فرمول، بي كلك...، مثل شادي بردن يادم تو را فراموش مي ماند، مثل شادي غافلگیری ديدن كيك تولدت روي ميز وقتي خودت  يادت نيست، مثل بوسيدن اولين شكوفه ي بهاري درخت حياط، مثل تاب خوردن وسط آسمان و زمين....مثل خواب دم صبح

 

 

مثل اينكه فالت "مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد" باشد، دوباره نيت كني و "يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور" بيايد، دفعه ي سوم  بگويد " نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد " و تو عشق كني با حافظ، كه او هم خواسته حالي بدهد توي اين عيد به تو.

شادي بسيار دارد اين روز.مستحب موكد است.اصلاً اگر مي خواهي بگو اين مطهره فتوا بدهد تا خودت ببيني، مثل زمان عروسي كه آرام و قرار نداري بايد بچرخي و برقصي و بخندي.اصلاً حرام است نخنديدن، حرام است فردا را نرقصيدن !!

 

 

 

+ نوشته شده در  2007/8/27ساعت 9:24  توسط مرجان  | 

" فداکاری همسایه آنه "

جمعه:

مامان جان مسافرت، بابا جان سر كار، يخچال جان خالي، مرجان جان غيرتي در نتيجه: شال و كلاه به سمت ميوه فروشي!!

مرجان جان طبق سليقه ي بابا جان هندوانه مي خرد، از آن هندوانه ها ي مرد افكن!!

در راه برگشت٬  ۲۰۰ متر مانده به خانه:

 مرجان جان با يك هندوانه 10 كيلويي در بغل با همسايه متشخص و محترم شرقي مواجه مي شود، همسايه جان خيلي مبادي آداب هستند و بسيار مقيد به پرسيدن احوال همسايه هاي ديگر، به خصوص همسايه مادر شوهر خاله ي دختر دايي مرجان جان.نتيجه اين مي شود كه مرجان جان هندوانه را روي زميني كه از باران ديشب خيس و گلي شده مي گذارد و پس از پاسخ دادن به پرسشهاي همسايه جان  با كت و كول افتاده به سمت خانه رهسپار مي شود .

100 متر مانده به خانه :

مرجان جان كه ديگر از خستگي چشمانش سياهي مي رود در راه به سختي همسايه  با كلاس و شيك غربي را از روي لباس صاف و صوف و تميزش مي شناسد.براي جلوگيري از فجايع گذشته به روي مبارك نمي آورد كه همسايه جان را ديده است اما همسايه غربي در تشخص و محترم بودن دست كمي از همسايه شرقي ندارد: به به مرجان جان!!‌سلام عرض شد.

مرجان جان (دستپاچه): اِ...!! سلام، ببخشيد نديدمتون.

مرجان جان براي اينكه نشان بدهد از احوال پرسي قبلي كمي تشخص برايش باقي مانده بلافاصله هندوانه را زمين مي گذارد و انواع صداها ي حاكي از شعف و شادماني از ديدار همسايه جان را از خود در مي آورد!!

همسايه جان هم كه كلي ذوق زده شده اند و علاوه بر آن كمك به يك دختر خانم متشخص را وظيفه ي هر آدم با كلاس و با اتيكتي مي دانند به طرفة العيني هندوانه را از زمين مي قاپند و به سمت خانه ي مرجان جان اينها !!! رهسپار مي شوند.

يك قدم مانده به خانه :

همسايه جان كم كم متوجه نمناك بودن هندوانه اي كه با محبت در آغوش گرفته اند مي شوند و تقريباً آن را به زمين پرت مي كنند.

همسايه جان : اِه !! گلي بود؟ از سر مزرعه (همان جاليز ) خريدين؟

مرجان جان : نه به خدا.... همين جا....از سر خيابون......توي راه.....همسايه ي متشخص و محترم ...... ، براي سلام عليك..... هندوانه را گذاشتم زمين!!تو رو خدا ببخشيد آقاي همسايه جان.

 

 هندوانه كذايي

 

نتيجه گيري عاقلانه، شرافتمندانه، صادقانه، وجدان مدارانه، بهداشت محورانه، همسايه پسندانه، نيكوكارانه و خدا پسندانه :

1- اگه زورت نمي رسه، به جاي 10 كيلو هندونه  برو 1 كيلو سيب بخر.

2-وقتي بارت سنگينه ،  غ.. مي كني با همسايه ها سلام عليك مي كني.

3-فرداي روز باراني 2 كار حرام است: احوال پرسي با همسايگان در كوچه – هندوانه خريدن.

 

+ نوشته شده در  2007/8/25ساعت 2:38  توسط مرجان  | 

مسائل خانوادگي و به شدت خصوصي!!!

برادر جان چندي پيش از مرگ حتمي نجات پيدا كردند. گويا خيلي بي دليل فشارشان رفته پايين!! از طرف مامان جان از تمام كساني كه ايشان را چشم زده اند تقاضا مي شود كمي دست نگه دارند تا جواب كنكور  ايشان بيايد بعد هر كاري دلشان خواست بكنند!!

خواهر زاده جان بالاخره در يك سال و نيمگي ياد گرفتند به من بگويند " خا " !! احتمالاً قسمت دوم خاله را در يك سال و نيم بعد ياد مي گيرند!!

خواهر زاده جان در حال تفكر !! :

 

عكس از : خاله ي خواهر زاده جان

+ نوشته شده در  2007/8/23ساعت 3:52  توسط مرجان  |