تبليغاتX
..:زنده ام تا روایت کنم:..

..:زنده ام تا روایت کنم:..

هانیه نامه

آخرين پرونده اي كه باقي مونده تا من رو كنم متعلق به كسي نيست جز هانيه خانوم گل!!

بايد بگم ايشون از نوابغي هستن كه خيلي دير كشف شدن،اونم توسط شخص من!! در موردش هر چي دلم بخواد مي تونم بگم چون مثل دو تاي قبلي خشونت نداره،نه فيزيكي و نه كلامي!! اما من اين كار رو نمي كنم.چون وجدان حرفه ايم اين اجازه رو بهم نمي ده .

نام : هانيه

نام خانوادگي : قدسيان سرشت

محل تولد : تهران

شهرت :ندارد

شماره شناسنامه : جز‍ء اطلاعات طبقه بندي شده

 

مهارتها و نقاط قوت : والّا مهارتهاش خيلي زياده.حتي بيشتر از سعيده و سمانه!!! البته وجوه اشتراك زيادي با اون دو تا داره مثل فراموشي كه خوراك هر سه تاشونه!! هاني جون قادره همه چيز رو فراموش كنه از اسم مامانش و نشوني خونه شون گرفته تا ساعت امتحان و تاريخ انتخاب واحد!! بر اساس مطالعه ي وسيعي كه انجام شده اون خونسرد ترين آدميه كه روي اين كره خاكي زندگي مي كنه و بر اساس پيش بيني هاي دقيق علمي تا 5000 سال ديگه هم انساني به خونسردي و آرامش اون روي زمين آفتابي نمي شه.اون معتقده آدم بايد  هر كاري رو توي زندگيش با آرامش و بدون عجله انجام بده.براي اثبات اين حرفش هم مي تونيد از دكتر عبداللهيان سؤال كنيد (چون در زمان انجام تحقيق هانيه خيلي به دكتر خوش گذشته!!)

او خيلي به سابقه تحقيق اهميت مي ده و دوست نداره مثل ما همينجوري يه چيزي از خودش بپرونه!!  و حتماً  بايد درباره  داستان " تصميم كبري " هم دست كم 10 تا منبع داخلي و 5 تا مقاله خارجي مطالعه كنه تا راضي بشه درباره ش يك دقيقه حرف بزنه.

بايد بگم هيچ استادي موقع ورود به كلاس هانيه رو داخل كلاس نديده و اين باعث شده جامعه ي  دانشجويي كشور به او به خاطر اين پيروزي بزرگ افتخار كنه.

يه دوستي  روزي يه چيزي به من گفت و از من خواست كه به كسي نگم(من به شما مي گم ولي شما به كسي نگين،خوب؟) مي گن هانيه سر جلسه كنكور هم يه نيم ساعتي دير رسيده ولي چون احتمالاً توي هر جایي يه آشنايي براي آدم  پيدا مي شه مشكلي پيدا نكرده! 

 

به شخصه يك يا دو مورد رو به ياد مي يارم كه هانيه با موبايلش صحبت نمي كرده و اون هم زماني بوده كه يكي از بچه ها(احتمالاً سمانه ) با موبايلش بازي مي كرده و اون توي رودرواسي چيزي بهش نگفته!

تخصص فرستادن پيامك (همانsms  خودمان) و صحبت با موبايل سر كلاس و امتحان رو داره به طوري كه فقط يك استاد، اونم يك استاد مهمان از يك دانشكده ي معلوم الحال تونست مچشو بگيره!!

علاقه ي عجيبي به دانشكده و آدمها و استاداش داره به خاطر همين ترمي بيشتر از 2 واحد بر نمي داره كه بتونه تا روزي كه زنده است دانشجوي اينجا باقي بمونه.

يه چيز ديگه هم تا يادم نرفته بگم : تنها كسيه كه مي تونه غذاي دانشكده رو تا آخرين دانه ي برنج بخوره!‌ 

متخصص كور كردن ذوق ادبي و هنري من سر كلاس هم هست، واي خوب شد اين يادم اومد وگرنه مي مردم!!به هر گونه صدايي كنار گوشش غير از صداي وول خوردن موبايلش حساسيت داره و چون متأسفانه صاحب اون صدا هميشه منم ....

نقاط ضعف!!!! : محاله حرفي بزنه كه درباره ش فكر نكرده باشه، راه حلي كه براي مشكلتون بهتون ارائه مي ده اگه بهترين نباشه يكي از بهترين راه هاست، فكر نمي كنم كسي رو توي دنيا به اندازه مامانش دوست داشته باشه، همكاري با تمام NGO هاي كشور(دقت كنيد تمامشون، نه يكي يا دو تاشون)،لارژ(لارج؟) بودن، داشتن كيفهاي متعدد، هر بار كه مي بينيدش حتماً كتابهايي كه همراهشه رو هم ببينيد، بعضي وقتا با كتاب جغرافياي چهارم دبستان مياد دانشكده و گاهي هم با حوزه عمومي هابرماس!

آن لاينه ولي نوشتن توي وبلاگش براش بيشتر شبيه يه شوخيه!

آخر ترم براي پيدا كردنش يا برين انتشارات يا هيچ جاي ديگه، چون اگه اونجا نباشه هيج جا نيست!

خاطره با هانيه:

پاقدمش براي من خوب بوده، شبي كه اومد پيشم جفت امتحاناي فردام  رو به طرز فجيعي خوب دادم!! اونم چي؟ روش تحقيق نظري!!!

كار عملي و تحقيق انجام دادن با هانيه هميشه برام پر از خاطره بوده چون هميشه مي خواد به روشي كه توضيح دادم پيش بره و تا چشم باز مي كني مي بيني آخر ترمه و هنوز عنوان كار رو هم نمي دوني.

به هر حال خيلي گُله بيشتر از اين  سر به سرش نذارم براي جفتمون بهتره!! 

 

نتيجه گيري صوري‌:

هانيه بيا با همديگه مهربون باشيم

نتيجه گيري علمي :

از شما براي همكاري در يك پروژه علمي دعوت به عمل مي آيد

نتيجه گيري خودموني :

هانيه جون اصلاً قابل تو رو نداشت

نتيجه گيري منطقي :

بايد شرايط اجتماعي رو هم سنجيد

نتيجه گيري احساسي :

دوست جون دوسِت دارم

نتيجه گيري ... :

سفرت به خير اما،

 تو و دوستي ،خدا را

چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي

به شكوفه ها، به باران

برسان سلام ما را...

+ نوشته شده در  2007/7/20ساعت 0:52  توسط مرجان  | 

سمانه نامه

در ادامه ی بررسی پرونده ی حجاج ورودی ۸۳ می رسیم به یکی دیگه از بر و بچ خودمون.این یکی یه کم خطرش کمتره حسن!! چون مثل سعیده دست بزن نداره.

نام : سمانه

نام خانوادگي : قرباني دهبرزويي

شهرت‌:سمونه ، سمان ،دهبرزو، قربون (شما هم هر چي دلتون خواست صداش كنين)

محل تولد :قم يا مشهد يا كرمانشاه يا كابل يا هر جاي ديگه كه رفتن به اونجا براي دوستاش سخت باشه!!

شماره شناسنامه : ؟2؟7

 

مهارتها و نقاط قوت :خوابيدن در هر وضعيت بحراني ، فراموش كردن چيزهاي بديهي (مثل اينكه الان روزه يا شب)، تحويل دادن تكاليف درسي 1 ماه پس از تمام شدن مهلت، چاي خوردن تا حد مرگ، خوردن سس مايونز با هر غذايي، خوردن سیب، خوردن دست پخت من!!، انجام وظايف من، خواندن متون بدون فهميدن حتي يك كلمه، تعريف كردن يك اتفاق دو دقيقه اي در دو ساعت، خريد كتابهاي رضا اميرخاني، ابداع شكل جديدي از سيب زميني سرخ كرده(به شكل خام!!)، بي خيال شدن  نمازهاي دوم!!، پاساژگردي در شبهاي امتحان، مقاومت نشان دادن نسبت به هرگونه صداي زنگ (موبايل، ساعت، در، دوچرخه) در خواب، قابليت بي نظير در زمينه ي درآوردن كفر آدم تا سر حد مرگ، لو دادن آدم در عرض سه سوت، جدا كردن پياز از توي غذا ، مظلوم نمایی بعد از اشتباه (بخوانید جنایت) کردن، داغون کردن موبایل

 

نقاط ضعف !! : تندخواني، به دست آوردن دل همه و مهرباني بيجا، پايه بودن براي خريد همه چيز(شير مرغ تا جون آدميزاد)، سكوت كردن دربرابر اذيتهاي من!، داشتن عطرهاي خوشبو، دوست نداشتن فندق، داشتن ديكشنري هاي متعدد به زبانهاي مختلف،تسامح و تساهل با انواع استاد و همكلاسي، غيرت داشتن روي محمد (برادر كپلش)

 

مشتركها با سمانه:

كافيه باهاش دوست باشين  اونوقته كه به غير از مسواك و جوراباش(به دليل امواج راديواكتيو) توي بقيه چيزاش شريك مي شين!

عصبانيتهاي سمانه :

بذارين خيالتون رو راحت كنم، من هنوزم نفهميدم اين بشر كي و چرا عصباني مي شه. اگه كسي فهميده به من هم بگه!!

معصوميتهاي سمانه:

امكان نداره با كسي بريزه رو هم كه سر به سر كسي بذارن مگه اينكه من اغفالش كنم.به كسي كلك نمي زنه البته نه به خاطر اينكه خيلي خوبه، به خاطر اينكه بلد نيست(استوارت هال از فيلسوفاي بزرگ قرن 5 ق.م مي گه آدمي خوبه كه كلك زدن بلد باشه ولي نزنه!!)، دروغاش خيلي زود لو ميره!

 

رذالتهاي سمانه :

چون فقط درباره ي من بروز پيدا مي كنه پس يك مسئله ي خُصخُصيه و به شما مربوط نيست. شرمنده!!

 

خاطرات با سمانه:

آخه من چي بگم؟ همه كار اين دختر خاطره س ! چه روزايي كه برامون غذاهايي درست می كرد كه ... هم نمي خوردش! چه خريد هايي رفتيم، چه پيتزاهايي خورديم، چه احياهايي گرفتيم، چقدر وقت و بي وقت آويزون مي شد كه براش فال حافظ بگيرم.چقدر من وقت و بي وقت دست و پام درد مي گرفت اون برام قرآن مي خوند (شده بود دعا خون من، بيچاره)

چه روزا كه سر هيچي با هم دعوا مي كرديم، چه قدر من هي سر همه چي بهش غر مي زدم، چقدر اون با من نمي اومد تولد اون وري ها، چقدر هي مي رفتيم براي همه كادو مي خريديم غير از خودمون...چقدر همش مي گفتيم همش مي گفتيم، چقدر با هم زندگي كرديم

 

(مثلاً مي خواستم پرونده بسازم براش ،ببين چه فيلم هندي اي راه انداختم!!!)

 

نتيجه گيري صوري :

سمانه خوب است

نتيجه گيري منطقي :

سمانه خوب است مگر اينكه عكسش ثابت شود

نتيجه گيري همينجوري :

همه خوبن، شما چطورين؟

نتيجه گيري خواهر مادرانه :

اين يكي را بي خيال مي شويم

نتيجه گيري دوستانه:

آدم دوستشو تو سختي ها مي شناسه

نتيجه گيري خاله زنكانه:

مارك عطراش چيه؟

نتيجه گيري مرجانانه:

آدمي كه آجيلاش هيچ وقت فندق نداره به درد هيچي نمي خوره!!

نتيجه گيري نهايي:

ياور هميشه مؤمن

تو برو

سفر سلامت!

 

+ نوشته شده در  2007/7/17ساعت 8:11  توسط مرجان  | 

سعیده نامه

سلام

امروز جمعه ساعت 9:30 صبح سعيده پرواز كرد به سمت مكه، تا 2 هفته ي ديگه هم عمراً بر نمي گرده.لذا من از اين فرصت طلايي استفاده ميكنم و براش پرونده سازي ميكنم!! البته قصد من به هيچ وجه مسخره كردن يا سر به سر سعيده گذاشتن نيست.هيچكي ندونه شما كه مي دونين سعيد چقدر براي من عزيزه.فقط چون چند ماهي مي شه كه به هيچ كدومتون گير ندادم فكر كردم يه حالي به دوستاي عزيز عازم حج بدم كه زياد خوش به حالشون نباشه (اين يعني سمانه و هانيه هم بايد منتظر پرونده باشن!!!)

فقط مي مونه يه خواهش دوستانه، همكلاسانه، خواهرانه، عاجزانه و ...

من اين پست رو به محض برگشتن سعيده حذف ميكنم پس لطفا از هر گونه كپي برداري از روي اون جداً خودداري كنيد و اگر هم ذات پليدتون شما رو وادار كرد اونو به سعيده نشون بدين نامي از من نبريد (كه البته بعيد مي دونم اين فداكاري بزرگ از شما بر بياد!!) چون من دست كم يك سال ديگه  چشمم توي چشم سعيده مي افته(اگه چشمي برام باقي بگذاره!!)

و حالا پرونده ي حاج سعيد:

 

نام : سعيده

نام خانوادگي : رضواني

شهرت : مادِرَم بشم!!

محل تولد : كرمان يا بم يا جيرفت يا رفسنجان يا هر جاي ديگه كه لهجه ي آدمو اينجوري بكنه.

شماره شناسنامه : چه مي دونم، گير ندين ديگه!

مهارتها : بازي كردن با جوش صورت ، شكستن قاب و دسته و شيشه عينك، شكستن دسته ليوانهايي كه كادو مي گيره، پختن لوبيا پلو به اسم استانبولي (استامبولي،اسلامبولي) خوردن يك سطل يك كيلويي ماست در يك وعده غذايي، جيغ زدن تا يك ساعت پس از سورپرايز شدن، بيدار موندن تا بوق سگ براي خواندن كتابهاي دكتر محسنيان راد(!)، مداومت در شركت در كلاسهاي زبان جهاد دانشگاهي، تعهد به خريد كادوي تولد براي همه حتي ابن خلدون، جا گذاشتن كيف پول در اتوبوس و تاكسي و سلف و پشت بوم و... ، فراموش كردن هر چيزي توي دنيا كه ممكنه براي تو مهم و حياتي باشه!

 

نقاط ضعف !!!: مهرباني مفرط، دلسوزي بيش از حد، گنا بودن!!باحالي متناسب با جمع، پوشيدن رنگهاي شاد و فرح بخش، پايه بودن براي هر كاري(بچه كرمونيه ديگه)، داشتن ظرفيت و جنبه ي فوق انساني، داشتن آجيل هاي خوشمزه و جوشانده هايي كه عقل جن هم بهش نمي رسه.

 

سعيده در شب امتحان :

 فكر اينكه سعيده شب امتحان شما رو می شناسه رو هم نكنيد.گاهي به ندرت اسم هم اتاقي هاشو به ياد مي ياره.اون قادره هر كسي كه شب امتحان مزاحمش مي شه رو به فجيعترين شكلي به قتل برسونه.همه ي اون چيزايي كه درباره دلسوزيش گفتم در فصل امتحانا به دست فراموشي مي سپره و در حال احتزار هم كه باشيد در صورتي كه يك دور از روي كتاب نزده باشه نمي ياد بالاي سرتون.در مورد وضع ظاهريش تو اين دوره هم همينو بگم كه امتحان به امتحان قيافه ش غريبه تر مي شه و در آخرين امتحان ترم اگه از كنارت بگذره مطلقاْ اونو نخواهي شناخت(خيالت راحت اون هم تو رو نمي شناسه چون مطمئناً نمره عينكش رفته بالا)

 

خاطرات مهم با سعيده به ترتيب سال :

سال اول دانشگاه:

اون موقع ها هنوز موبايلsony ericson  اش رو نداشت  و هميشه پاي تلفن خوابگاه با تمام فاميل و آشنا از مادرش گرفته تا همسايه ي خاله ي زن عموي مادرش صحبت مي كرد.من و بهجت (يك كرماني اصيل و باحال ديگه) كه اون وقتا توي سركار گذاشتن ديگران زوج موفقي بوديم(مثل عنايتي و اكبرپور)يك شب از تلفن عمومي خوابگاه زنگ زديم به سعيده و با لهجه ي كرموني ضايعي شروع كرديم به سركار گذاشتنش.اون بنده خدا هم كه گيج شده بود و از طرفي فكرشم نمي كرد كه ما همچين موجودات پست و خبيثي باشيم تا چند دقيقه متوجه موضوع نشد بعد هم كه فهميد، از پشت تلفن ما رو تهديد به مرگ كرد.ما هم نيم ساعت اين پا و اون پا كرديم تا سعيده بي خيال بشه ولي كور خونده بوديم!!پامون كه رسيد به اتاق ....

جشن تولدش كه ياسمن در حال مرگ برگزارش كرد واتفاقات كلاس دامادي و جنایاتی كه شخصاْ در حقش مرتكب شدم رو هم بي خيال مي شم.

 

سال دوم دانشگاه:

 سعيده جان هم مثل بقيه (از جمله شما آدمهاي ... و ... ) به خاطر شكستن پام به حد كافي سر به سرم گذاشت اما من در يك فرصت مناسب تلافي كردم:

جشن تولدش!!

روز تولدش همه خودمونو زده بوديم به اون راه كه: اِ اِ؟ مگه امروز تولدت بود؟

موقع دادن كادوها كه شد من اول بلوز و اسپري خودموكه كادو كرده بودم  بهش دادم.قيافه شو موقع ديدن اونا كه يادتونه؟بعد هم كلي معذرت خواهي كردم و پماد دست خودشو كه چند روز پيش من بود توي كادو بهش پس دادم و تا آخر جشن هم به روي مبارك نياوردم كه چقدر از دستم عصبانيه. آخر شب هم با همكاري سمانه بالاخره كادويي كه براش خريده بودم رو  بهش دادم: گردنبند توي يك لنگه جوراب وسط يك سطل پر از ماست!

پيك نيكهاي توي حياط  و كوه رفتنا و شبهاي تاريخي امتحان دكتر عبداللهيان و منتظرقائم و فيلمهايي كه با معصومه سر شال سبزش در آورديم رو هم اضافه كنيد.

 

سال سوم دانشگاه:

امسال همه خانوم، همه بزرگ، همه با كمالات(مخصوصاً من!!)

چند وقتي مي شد كه  سربه سر سعيده نگذاشته بودم و احساس پوچي مي كردم!! موقع جابه جايي نوشين با حميده يه برنامه چيدم كه حدود يك ساعت سعيده رو برد  سر كار و وقتي كه داشتم كم كم قضيه رو بهش مي گفتم ياسي در حالي كه انگار قاره آمريكا رو كشف كرده بود منو لو داد، اونم وقتي توي اتاق سعيده بودم. اون شب دست خدا روی سرم بود كه زنده موندم!!!

دركه، جمشيديه، پارك ملت، سينما بهمن، سينما عصر جديد، تابلوي وَ اِن يَكاد و چهارشنبه سوري و رئيس و خون بازي اسمهايي هستن كه يه گوشه و كنارش رو سعيده برام پر كرده.

 

نتيجه گيري صوري:

واي چه گل و بلبل و منگل و ... و ...

نتيجه گيري خودموني:

سعيده دوسِت داريم (2)

نتيجه گيري خانوادگي:

مگه خودت خواهر مادر نداري؟

نتيجه گيري مرجان- ياسمني:

مو خوبُم، تو خوبي؟

نتيجه گيري عقلاني:

آدم براي سلامتي خودش هم كه شده نبايد سر به سر سعيده بذاره!

نتيجه گيري انساني:

بايد اعتراف كنم هيچ كسو نديدم كه به اندازه ي سعيده منطقي باشه و بتونه از بدترين اتفاقا يك تجربه ي شيرين براي خودش و سايرين بسازه. (نظر شما رو نمي دونم، برام مهم هم نيست كه بدونم!!)

در نهايت براي حفظ جون خودم (آخه سنگيني دست سعيده رو فقط من مي شناسم!!) بايد بگم احسان و مريم و فاطمه خيلي شانس آوردن كه خواهر بزرگتري مثل حاجي سعيده دارن.

نتيجه گيري حجّاني:

آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست

هر كجا هست خدايا به سلامت دارش

+ نوشته شده در  2007/7/13ساعت 1:15  توسط مرجان  | 

و من ... تحلیل می کنم!!

چند روز پيش يه خبر توي بخش 20:30 شبكه دو پخش شد كه درباره يه هتل توي اسپانيا بود كه براي جلب رضايت مشتريش به اون اجازه داده بود وسايل اتاقشو با پتك داغون كنه!

لحن حق به جانب گوينده ي خبر هم مزيد بر علت شد تا با باور همه ي داستان شروع كنم به تجزيه و تحليل دليل  اين كار!!به نظرم اومد كه مسئولان هتل به دنبال تبليغ براي هتل هستن و مسافره هم يا دستش با اونا توي يه كاسه است يا يه خرده حسابی با صاحب هتل داشته يا تشنه ي معروفيت از طریق انجام كاراي عجيب و غريب بوده چون در حين انجام اين كار كلي فيلمبردار و عكاس اين صحنه ها رو ثبت مي كردن.

 فرداي همون روز توي يه بخش خبري كه كمي از خبر 20:30 رسمي تره همون تصاوير پخش شد اما به عنوان يك خبر علمي! بر اساس اين خبر روانشناسان ادعا كرده بودن كه براي كاهش استرس بايد حركات تخريبي يا يه چيزي شبيه اين انجام داد براي همين مريضاشونو فرستاده بودن به يك هتل قديمي كه مي خواستن به كلي خرابش كنن تا  با داغون كردن وسايل اونجا استرسشونو خالي كنن!!

جالبه كه همين خبر توي يه بخش خبري ديگه (ماشاالله بخش خبري كم نداريم) هم با همين مضمون پخش شد .

بعد از اين قضيه به فكر نظريه هايي افتادم كه از خبر 20:30 براي خودم صادر كرده بودم.چقدر از اينكه به نيت پليد مسئول هتل و مسافرش پي برده بودم خوشحال بودم!!!بيچاره من.

 

چيزي كه بعد از اين ماجرا فكر منو به خودش مشغول كرد اين بود كه چقدر مسئولان خبر 20:30 به بهانه خودموني بودن و نو بودن بخش خبريشون حاضرن چشمشونو به اصول حرفه اي خبر و خبر نويسي ببندن؟

صحت اون خبر رو مي شد با يك تحقيق مختصر و حتي با ترجمه دقيق متن خبر شبكه منبع به دست آورد، كاري كه ظاهرا 20:30 به اون اعتقادي نداشت.

 مسئله ي سانسور خبري توي كشور ما مسئله ي تازه اي نيست و كلي حرف و حديث دنبالش هست ، اما اينكه خبرهاي معمولي  و كم اهميت رو هم با اشتباه و بي توجهي وارونه جلوه بديم اونم با توجه به اينكه دسترسي مردم به منابع خبري متعدد بيشتر شده توجيه منطقي نمي تونه داشته باشه.

 واقعاً فاصله ي خبر و شايعه توي كشور ما چقدره؟به اندازه ي فاصله ی 2 تا بخش خبري؟

 

+ نوشته شده در  2007/7/10ساعت 4:23  توسط مرجان  | 

مامانهای عالم ...... بوس

الان کادوی روز مادر مامانمو دادم.

این لحظه یکی از اون لحظاتیه تو زندگیم که حس می کنم آدم مهمیم و کار مهمی انجام دادم.

چه کاری مهمتر از  شاد کردن یه مامان خوشگل مهربون ؟

من به مامان خودم تبریک گفتم شما که ناراحت نمی شین به مامان شما هم تبریک بگم؟

اون رزاي صورتي هم مي دونين كه مال كيه؟

+ نوشته شده در  2007/7/4ساعت 8:58  توسط مرجان  | 

فکر می کنید دارید خواب می بینید؟

فکر می کنید تو رویا هستید؟

متوجه نیستید که بیدارید؟

نمی دونید الان روزه یا شب؟

دارید به این فکر می کنید که چطور به بقیه بگید که باورشون بشه؟

اصلا نمی دونید به بقیه بگید یا نه؟

نمی دونید چطور باید این خوشبختی رو هضم کنید؟

خیلی خوب متوجه شدم.شما از برگشتن من ذوق زده شدید!!!

ورود دوباره خودم رو به وبلاگ عزیز و قدیمیم تبریک و تهنیت می گم!!

+ نوشته شده در  2007/7/3ساعت 1:10  توسط مرجان  |