مادر این روزها زیاد دعا می کند...مادر می گوید رجب ماه مبارکیست...مادر هم زیاد تلویزیون تماشا می کند...مادر لبنان نرفته است...مادر درد را می شناسد...مادر هراس نیمه شب را می شناسد...مادر مرگ کودک یک روزه را می شناسد... آخر مادر بچه ی جنگ است...مادر اما این جنگ را نمی شناسد...مادر می گوید جنگ غریبیست...مادر این روزها دلش هوای کسی را کرده...مادر اشک هم می ریزد این روزها...مشت های مادر گره شده...من فکر میکنم...گاهی اوقات البته...که آن بچه که همیشه در تلویزیون می بینم...انشای "تابستان خود را چگونه گذراندید" را چگونه ...آغاز می کند...آه...معذرت می خواهم...آن بچه که مرده بود
...آن بچه که مرده بود...
...
مادر می گوید مسلمانها در این ماه با هم مهربانند...من معنای محبت مسلمانان را یاد گرفته ام...فردا اگر معلممان از من بپرسد...خوب جوابش را خواهم داد...من نمی دانم که فردا از مسلمان بودن خود پشیمان می شوم یا نه...چون مجبورم من هم بنشینم و گوشهایم را بگیرم...هیییس...صدای گریه می آید...صدای سوت خمپاره...تا وقتی بنشیند بر سر همان بچه... که انشایش را ننوشته بود...مادر می گویدمن کوچکم...کاری نمی توانم بکنم...من دلم برای خودم و بقیه ی مسلمان ها می سوزد...چون همه با هم کوچکیم...مادر می گوید عیبی ندارد...تو هم بزرگ می شوی...من می ترسم...وقتی که "ما" بزرگ شویم آن جای خوش آب و هوا دیگر نباشد...آنجا که من سیبهایش را دوست دارم...آنجا که من آدمهایش را دوست دارم...آهای بچه ای که نمی دانی انشایت را چطور آغاز کنی...تا آخر تابستان صبر کن...تا وقتی که من دستم به سوراخ صندوق پست برسد...قول می دهم تمام انشا هایت را خودم بنویسم و برایت بفرستم ...تو فقط قول بده تا آن موقع بمانی...زنده بمانی
...