تبليغاتX
..:زنده ام تا روایت کنم:..

..:زنده ام تا روایت کنم:..

اخراج دکتر نمك دوست از هيات علمى دانشكده علوم ارتباطات
172719.jpg
در پى حكمى از سوى «صدرالدين شريعتى» رئيس دانشگاه علامه طباطبايى قرارداد «حسن نمك دوست تهرانى» استاد روزنامه نگارى دانشكده علوم ارتباطات اجتماعى دانشگاه علامه طباطبايى تمديد نشد و نمك دوست از هيات  علمى كنار گذاشته شد. محمد مهدى فرقانى رئيس دانشكده علوم ارتباطات اجتماعى علامه گفت: «اين حكم دو روز پيش و به دليل برخى موانع قانونى در زمينه عدم فارغ التحصيل شدن اين استاد از دوره دكترا صادر شده است.» او گفت: «آقاى نمك دوست در حال حاضر به عنوان استاد حق التدريس در دانشگاه علامه حضور دارند و مشكل ايجاد شده نيز به زودى حل خواهد شد و اين استاد به هيات علمى برمى گردند.» ديروز همچنين «غلامعلى كارگر» معاون دانشجويى دانشگاه علامه طباطبايى در مورد تمديد نشدن قرارداد «حسن نمك دوست تهرانى» با ايسنا گفت وگو كرد. او گفت: «مدتى پيش قرار شد تا تعدادى از دانشجويان دعوت به كار شوند كه اين كار به صورت غير قانونى انجام شد.» كارگر گفت: «دكتر نمك دوست بايد مدرك تحصيلى خود را ارائه دهد تا پس از طى مراحل ادارى مشكل عضويت وى در هيات علمى حل شود.» اما دكتر نمك دوست تهرانى در شرايطى از هيات علمى دانشگاه علامه كنار گذاشته شده است كه اين استاد دو سال پيش در يك نظر سنجى به عنوان استاد محبوب دانشكده علوم ارتباطات اجتماعى علامه طباطبايى انتخاب شد. «حسن نمك دوست  تهرانى» از شش سال پيش تدريس در دانشكده علامه را شروع كرده و طى سه سال گذشته عضو هيات  علمى بوده است. اين استاد دى ماه سال گذشته از پايان نامه خود با عنوان «حق دسترسى آزادانه به اطلاعات و نقش آن در پيشبرد دموكراسى» دفاع كرد و درجه عالى (نمره ۱۹) گرفت. استاد راهنماى پايان نامه نمك دوست، دكتر معتمدنژاد، مشاور اين پايان نامه دكتر فرقانى و بديعى و استادان داور «حسين مهرپور» رئيس وقت هيات نظارت بر حسن اجراى قانون اساسى و دكتر محسنيان راد بوده اند. تمديد نشدن قرارداد دكتر نمك دوست و كنار گذاشتن اين استاد از هيات علمى اعتراض دانشجويان اين دانشگاه را هم به دنبال داشته است. يكى از دانشجويان فوق ليسانس روزنامه نگارى اين دانشگاه گفت: «با توجه به اينكه تمديد نشدن قرارداد دكتر نمك دوست به مشكلات ادارى مربوط است مسئولان بايد زمانى را براى اين استاد مشخص مى كردند تا تشريفات ادارى را به پايان برساند.» «محمد اشعرى» يكى ديگر از دانشجويان معترض گفت: «دانشجويان دانشكده معتقدند استاد محبوب دانشگاه بايد عضو هيات  علمى باقى بماند و در اين دانشگاه تدريس كند.»
+ نوشته شده در  2006/2/18ساعت 20:35  توسط مرجان  | 

من امروز توپم پر بود و به قول "چرا نه اینکه هست عزیز "داشتم برای زندانی سیاسی شدن آماده می شدم.واقعا روزای عزاداری حالم بد بود. وقتی چیزای جالب و خنده داری رو که به اسم عزاداری به خورد مردم می دادن می دیدم حالم بدتر می شد. آماده شده بودم که یه  پست داغ داغ بذارم که دلم خنک شه اما مطلب یاسمن رو که خوندم پشیمون شدم.یاسی با زبون طنز این دردو بیشتر منتقل می کنه تا من که از زمین و زمان انتقاد میکنم.مطلب کوتاه و جالب یاسی رو  اینجابخونید.
+ نوشته شده در  2006/2/12ساعت 20:15  توسط مرجان  | 

بدون عنوان برای همیشه...

کل یوم عاشورا را فراموش نکنیم .ما که در عزای حسین علیه السلام گریبان چاک می دهیم فردا و پس فردای عاشورا کجائیم؟در چه حالیم؟

حسین علیه السلام گمان نکنم آن زمان که با علم به شهادت به کربلا رفت قمه کش و نعره زن آنهم فقط در روز عاشورا می خواست.سفارش او دم آخر به شیعه چه بود؟هیچ سالی از پس فریاد و فغان واحسینا و وا زینبا به شکوه عاشورا و پیام حسین(ع)فکر کردیم؟یا فقط به این فکر می کردیم که بلند گریه کنیم و فریاد بزنیم که غیر از همسایه و آشنا حسین هم صدایمان را بشنود.صدای دلمان آنقدر بلند و رسا هست که به گوش حسین علیه السلام برسد؟  رسانه ها با ما چه می کنند؟قرار است با عاشورا نمایش بازی کنیم تا وقتمان پر شود یا قرار است بدانیم آن که یک عمر کباده ی پیروی اش را می کشیم که بود وچه گفت؟

من امسال عاشورا فقط فکر می کنم.

برای فریاد زدن وقت بسیار است.

 

+ نوشته شده در  2006/2/7ساعت 0:42  توسط مرجان  | 

یک قصه ی بی غرض(3)

قسمت سوم

دانشجوی قصه ی ما با هزار بد بختی امتحاناتشو داد و خوشحال از اینکه می ره خونه یه سری به آموزش زد(اصولا در دانشگاهی که دانشجوی قصه ی ما درش درس می خونه همه چیز بی خودی به آموزش ربط پیدا می کنه) اما با کمال تعجب متوجه شد که فقط 5 روز تا شروع ترم بعدی فرصت داره ،اولش از خونه رفتن منصرف شد اما از اونجایی که دلش برای مامان جونش خیلی تنگ و کوچیک شده بود دلشو زد به دریا و 10،15 روزی رو تو خونه موند و حالی به حولی.

اما بشنوید از دوستای دانشجوی قصه ی ما که از غیبت و این جور گناهای کبیره دل خوشی نداشتن و با شروع کلاسا ،در حالی که کیف و کفش نو پوشیده بودن سر کلاسا حاضر شدن و از این کار حس شیرینی (ی،ی نکره می باشد!!).مطمئنم که لازم نیست براتون شرح بدم دوستای دانشجوی قصه ی ما خود،خیلی شیرین و مامان هستن و وقتی در کنار اساتیدی قرار می گیرن که فقط و فقط برای توی قوطی کردن حال دانشجوی قصه ی ما و امثال اون دکترا گرفتن دیگه تمام دغدغه های دنیا توی این خلاصه میشه:

حضور و غیاب کردن یا حضور و غیاب نکردن،مسئله این است.

نتیجه گیری حضوری:

اگه می خوای کلاسو دودر کنی،لیست استادو گرو بگیر.

+ نوشته شده در  2006/2/1ساعت 3:13  توسط مرجان  | 

یک قصه ی بی غرض(2)

قسمت اول این داستان را در پست قبلی خواندید و حالا قسمت دوم:

 

دانشجوی قصه ی ما چند تا دوست همکلاسی داشت که از اول ترم برای امتحان یه درس خیلی سخت برنامه ریزی می کردن.(چون دوستای دانشجوی قصه ی ما به اسم اون درس حساسیت دارن و با شنیدنش کهیر می زنن،من اسمشو نمی برم و با نام "اسمشو نبر"از اون یاد می کنم)اونا حتّی وقتی که ترم شروع نشده بود هم از اسمشو نبر می نالیدن و مرتب به دانشجوی قصه ی ما گوشزد می کردن که این درس رو پاس نمی کنن.اون طوری که دانشجوی قصه ی ما می گه قُطرجزوه ای که دوستاش باید برای امتحان درس اسمشو نبر می خوندن یک کمی از فرهنگ لغت دهخدا کمتر و محتوای اون فقط کمی از "کپیتال" مارکس ساده تر بود.

تازه چیزی که داشت یادم می رفت بگم این بود که بعضی از دوستای دانشجوی قصه ی ما یک امتحان دیگه هم با فاصله ی دو ساعت  از اسمشو نبرداشتن که این مصیبتشونو دو چندان می کرد.خلاصه گذشت و گذشت و گذشت تا روز امتحان فرا رسید.به من سپرده شده که نگم خیلی از دوستای دانشجوی قصه ی ما امتحان اولشونو خیلی بد دادن و من هم به خاطر حفظ آبروی اونا هیچی نمی گم.همه چیز آماده بود تا دوستای دانشجوی قصه ی ما از شر اسمشونبر خلاص بشن واما چیزی که اونا فراموش کرده بودن یه ضرب المثل معروف بود که می گه:مسئول که آموزش باشه، امتحان یا برگزار نمی شه یا عقب می افته!!

اصلا خودتونو ناراحت نکنین ،قضیه بی اهمیت تر از این حرفهاست.موضوع اینه که آموزش(که وظایفشو قبلاً براتون شرح دادم) دلیلی ندیده قبل از شروع امتحانات به دوستای دانشجوی قصه ی ما اطلاع بده که امتحان به دلیل کاری که برای استاد پیش اومده برگزار نمی شه و به هفته ی آینده موکول شده.دانشجوی قصه ی ما تعریف می کرد که دوستاش سر این قضیه خیلی از دست آموزش عصبانی شدن و می خواستن یه کارایی بکنن(چیزی مثل تحصن،تحریم امتحان ، برکناری رئیس دانشکده و حتی بدتر رئیس دانشگاه و رئیس جمهور)،اما مثل اینکه لباس یکی شون مناسب تحصن و این جور برنامه ها نبوده و اونا از این کار منصرف می شن.از اون طرف رئیس آموزش هم که از این کار دوستای دانشجوی قصه ی ما تعجب کرده بود مجبور شد اونا رو هم توجیه کنه که اعلام تغییر زمان امتحانات در حیطه ی وظایف تعریف شده ی آموزش نیست و اونا باید از ارگان دیگه ای شکایت کنن.دوستای دانشجوی قصه ی ما که هم خیلی منطقی بودن وهم کشته مرده ی استدلالات منطقی کیفاشونو برداشتن و رفتن خونه و گرفتن خوابیدن .

نتیجه گیری منطقی:

داداش قبل از اینکه بری دانشگاه با مسئولیت قسمت های مختلف دانشگاه آشنا شو.

+ نوشته شده در  2006/1/30ساعت 8:49  توسط مرجان  | 

یک قصه ی بی غرض(1)

قسمت اول

یکی بود ،یکی نبود. یه دانشجویی بود که از یه شهر کوچیک اومده بود به یه شهر بزرگ تا توی یه دانشگاه بزرگ درس بخونه.دانشجوی قصه ی ما برای درس خوندن خیلی مشکل داشت و باید قبل از امتحاناتش می رفت خونه تا بتونه درسایی که درطول ترم نخونده بود رو بخونه.اما متوجه شد برای انتخاب واحدهای ترم بعدش باید وسط تعطیلی آخر ترم مزاحم وقت گرانبهای مسئولین آموزش بشه.(آموزش به جایی می گن که آدم وقتی عضوش می شه باید برای کارای روزانه ش وقت بیشتری بذاره.مثل چای خوردن،غذا خوردن،استراحت بعد از غذا و...،بعضی دانشجونما آموزش رانهادی برای رسیدگی به دانشجوها و خدای نکرده نوکر خود می دانند) این بود که برای راحتی اونا هم که شده رفت پیش رئیس آموزش که دست بر قضا و اون طوری که می گن استاد دانشگاه هم بود، تا این مسئله رو باهاش در میون بذاره وچون قبلا سعادت اینکه باهاش صحبت کنه رو نداشت، یواش یواش و به نرمی شروع کرد به حرف زدن،اما تا مسئول آموزش دهنشو باز کرد دانشجوی قصه ی ما که اتفاقاً سعادت برخورد با آدمای دو دره باز رو داشت فهمید که سر کاره و در حال حاضر ماهیت اون با ماهیت یک شلغم تلخ که سرگلو گیر می کنه و پایین نمی ره ، فرقی نداره .مسئول آموزش قصه ی ما شروع کرد به گفتن حرفایی که معمولاً همه مسئول آموزش های با تجربه و کار کُشته این جور موقع ها میزنن:                                                                           

 اینقدر نرین خونه، همینجا درس بخونین، همه دانشکده ها  هماهنگن و دست ما نیست و از این حرفا. مسئول آموزش قصه ی ما مجبور شد برای توجیه دانشجوی قصه ی ما که کم کم داریم می فهمیم که IQ پایینی داره توضیح بده که:ما توی دانشگاه کار داریم و نمی تونیم همش به فکر شما دانشجوها باشیم!!(شما استحضار دارید که کار یک استاد دانشگاه که دست بر قضا رئیس آموزش هم هست هیچ ربطی به دانشجوها نداره و دانشجوها تا قیامِ قیامت نمی خوان اینو بفهمن ) دانشجوی نفهم قصه ی ما که من کم کم دارم شک می کنم که کودتای 18 تیر زیر سر امثال اون باشه اونقدر اصرار کرد که مسئول آموزش قصه ی ما دوباره مجبور شد توجیهش کنه که  اصلاً ما اینجا برای دانشجوهایی که مال همین شهر بزرگ( که قصه ی ما توش اتفاق می افته) هستن برنامه می ریزیم چون تعدادشون از امثال شما که از شهرای کوچیک می آیین بیشتره و مجبور شد یک اطلاعات خیلی امنیتی و سکرت رو در اختیارش بذاره که اگرهم اونا ساکن شهر بزرگ نیستن توی شناسنامه شون متولد شهر بزرگ هستن حتی اگه توی یه کشور بزرگ مثل آلمان زندگی کنن .و شما باید برین توی شهر خودتون درس بخونید.دانشجوی قصه ی ما که از این استدلال منطقی و لحن  بسیار دوستانه ی رئیس آموزش به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بود،دست و پاشو گم کرد و در حالی که به شدت توجیه شده بود و هیچ علامت سوالی درباره سلامتی رئیس آموزش در ذهنش ایجاد نشده بود از دفتر اون خارج شد.

نتیجه گیری توجیهی:

اصولاًفرجه ها زمانیه برای استراحت و دید و بازدید با مسئول آموزش و خندیدن!!

+ نوشته شده در  2006/1/30ساعت 8:47  توسط مرجان  |