تبليغاتX
..:زنده ام تا روایت کنم:..

..:زنده ام تا روایت کنم:..

ما درکمان بالاست!!!

استاد دیروز کار داشتند.خب ما این را درک می کنیم!

 استاد دیروز سرشان شلوغ بود.خب ما این را درک می کنیم!!

استاد امروز خسته اند.خب ما این را درک می کنیم!!!

 استاد امروز تشریف نمی آورند .خب ما این را درک می کنیم!!!!

استاد امروز کلاس را تعطیل می کنند .خب ما این را درک می کنیم!!!!

استادامروز از ما روزنامک نمی خواهند.ما این را حسابی و به شدت درک می کنیم!!!!!

+ نوشته شده در  2005/11/14ساعت 11:0  توسط مرجان  | 

هر گونه خنده ممنوع

مدتی است که سریال طنز "شبهای برره "از شبکه ی ۳ پخش می شود. در این مدت نقد ها ی متعددی توسط منتقدان و صاحب نظران و حتی مردم عادی صورت گرفته که در رسانه های مختلف باز تاب داشته.من در اینجا قصد ندارم یک نظر دیگر به خیل نظرهای متعدد و سر گردان پیرامون این مجموعه اضافه کنم .شما هم فرض کنید من معتقدم این مجموعه نه خوب است نه بد.اما چیزی که هفته ی قبل نظر مرا جلب کرد نقدی بود که روز پنج شنبه از آقای انور خامه ای قدیمی ترین روزنامه نگار ایران در باره ی این مجموعه در ویژه نامه ی  شرق  خواندم.در واقع بیشتر حیرت کردم.چون آنچه پیش روی من بود نقد تمام مردم ایران و قبل از همه خود ایشان بود.

ایشان که ظاهرا انتقادات متعددی بر این مجموعه داشتند معتقدند "این مجموعه توهینی به کشاورزان و روستائیان ماست".

 اگر نشان دادن  موقعیت های خنده دار و طنز در یک مکان توهینی به آنجا و ساکنانش است پس لزوما نباید هیچ مجموعه ی طنزی در هیچ مکانی تولید شود چون ممکن است به آن مردم توهین شود.در ضمن آیا ما بین منزلت روستائیان و شهری ها تفاوتی قائلیم؟(تفاوت از آن جهت که جایگاه روستائیان را برتر بدانیم و از اینکه با آنها "و نه با ما "شوخی می شود ناراحت  شویم؟)آیا ما می دانیم نظر خود کشاورزان در باره ی این سریال چیست؟اگر آنها برای ما اینقدر اهمیت دارند چرا از خورده شدن حق آنها در فروش محصولاتشان مقاله ننویسیم؟

هر چند فکر می کنم اگر وضع اقتصاد ما به همین منوال پیش رود دیگر روستایی باقی نمی ماند و ما راحت می توانیم در نا کجا آباد های تخیلی مان با روستایی ها شوخی کنیم.

منتقدان شبهای برره انتقادی به مجموعه ی متهم گریخت و بلاهت "هاشم آقا" و سادگی و شلختگی خانواده ی او نمی کنند.شاید استدلال آنها این باشد که شهر هاشم آقا مشخص نیست و او می تواند اهل هر جایی باشد پس ما می توانیم با وجدان راحت به حماقت های او بخندیم.اما در شبهای برره می دانیم که این اتفاقات در روستای برره می افتد و در این بین خیالی بودن این روستا هم اصلا مهم نیست.

در جای دیگر این مقاله آقای خامه ای تمام توهین ها را متوجه روزنامه نگاران می داند چون"دلقک ترین شخصیت این داستان روزنامه نگار است".حسی که با خواندن این جمله به من دست داد این بود که آقای خامه ای اصلا این سریال را ندیده اند .چون اگر در میان کارهای عجیب و احمقانه ی برره ای ها عقلانیتی هم به نمایش گذاشته شود توسط همین روزنامه نگار است.جالب اینجاست که هیج روزنامه نگار دیگری این توهین را حس نکرده است!گذشته از این اگر هم استنباط ایشان درست باشد ایراد کار کجاست؟آیا بر خورد های مغضوبانه با روزنامه نگاران بهتر است؟آیا اینکه آنها هنوز در صدا و سیمای ما فراموش نشده اند و حتی می توان آنها را در قالب یک روشنفکر در میان انسانهای ظاهرا بدوی دید جای خوشحالی ندارد؟فراموش نکنیم که چند نفر از نویسندگان این مجموعه خود روزنامه نگارند.

 امروز وکلای کشور کارهای خود را زمین گذاشته اند و از نمایش شیطان در قالب یک وکیل شکایت می کنند.جالب اینجاست که اگر شیطان به شکل یک پزشک یا یک مهندس نمایش داده می شد خود وکالت جامعه ی پزشکان و مهندسین را در شکایت از سازندگان سریال بر عهده می گرفتند.پس کی و کجا در مملکت ما می شود با مشاغل شوخی کرد؟ امروز وکیل. فردا راننده ی تاکسی.پس فردا....

در ابتدای مقاله دکتر خامه ای مخاطبان این سریال را مورد لطف قرار می دهد و آنها را "اشخاصی کم سواد و با سطح نازل فهم و داوری " می داند. یعنی چیزی نزدیک به کل مردم ایران.قضاوت در باره ی این جمله را به خودتان واگذار می کنم .فقط مثل اینکه ما گاهی فراموش می کنیم که برای چه کسانی می نویسیم و شعور مخاطب را هیچ تصور می کنیم. 

گاهی اوقات اگر چیزی برای گفتن نداریم سکوت بهترین تاثیر را می گذارد و سخن گفتن بد ترین خاطره را در اذهان باقی.

کمی به خود بیاییم و بگذاریم این ۹۰ شب لبخند بر لبان مردم باقی بماند و آنها را با تصور مورد توهین قرار گرفتن و احمق فرض شدن نرنجانیم.

+ نوشته شده در  2005/11/12ساعت 2:0  توسط مرجان  | 

من از همه متشکرم

 

استاد لطفا با دیدن عکستان فکر نکنید می خواهم گله کنم.می خوام یه اعترافی بکنم .توی کلاس داره خیلی به ما خوش میگذره.نه اینکه خیال کنین اومدیم پیک نیک!!از یه جهت دیگه . اينكه جلوي يك روزنامه نگار حرفه اي بنشيني و هر چي به ذهن خامت مي رسه در باره ي روزنامه و روزنامه نگاري و تيتر و ليد و اين حرفا بريزي بيرون بعد هم از اون تاييد بگيري خيلي لذت بخشه.اصلا انگار داریم بزرگ می شیم.كاري ندارم كه نظراتمون درسته يا غلط .كاري ندارم تو دلتون بهمون مي خندين يا با حرفامون موافقین .اينا اصلا مهم نيست.مهم اينه كه من و همه ي اونايي كه توي كلاس هستیم ياد  

میگیریم حرفمونو بزنيم.ياد می گیریم به چیزایی که  درباره شون هیچی نمی دونیم فکر کنیم .یاد می گیریم از غولهای مطبوعاتی ایراد بگیریم(این آخری به من یکی خیلی می چسبه).باور کنید اینجا تنها جاییه که من می تونم هر چقدر دلم می خواد از رئیس جمهور و وزیر و وکیل مملکت ایراد بگیرم(البته فحش نمی دم ها.بزرگتر بالا سرمون هست).تازه همه مون یه دست دختریم.(البته یه نفوذی هست اما فکر کنم خودشم از اومدن پشیمون شده)این شاید تنها درس روزنامه نگاری باشه که ما برداشتیم.شاید دیگه یک کلمه هم در باره ی روزنامه نگاری و روزنامک و مجله و اینا حرف نزنیم و کار عملی هم بی کار عملی.اما من تو این کلاس ۳ واحدی به اندازه ی تموم واحدایی که این ترم بر داشتم چیز یاد گرفتم.هنوزم دارم یاد می گیرم.

این که استاد ما رو موظف به داشتن وبلاگ کرده شاید اولش خیلی دردناک به نظر بیاد(واسه ما که خیلی تنبلیم)اما کلی بهمون کمک می کنه.همین که عادت کنیم هر هفته لا اقل یک بار مطلبی بنویسیم که همه بتوننن بخونن خیلی مفیده(مثل شیر!!).راستی استاد من این هفته دو بار به روز کردم.شما رو به خدا دیگه گله نکنید!!!!!

+ نوشته شده در  2005/11/7ساعت 16:54  توسط مرجان  | 

عید

می دونم دل همه از رفتن ماه رمضان گرفته .انگار همه مون جا موندیم .انگار یه چیزی رو یادمون رفته.انگار رو دست خوردیم.قضیه فقط یه ماه طول می کشید اما ما فکر می کردیم یه عمر وقت داریم.واسه همینم همه ی کارامونو گذاشتیم واسه روزای آخر.روزای آخرم تو بهت تموم شدن رمضان مثل باد رفت.مثل باد بهار که می ره و یه بوی خوش از خودش باقی می ذاره.آخ که این بوی خوش توی اون دم دمای آخر چقدر حال آدمو می گیره.

اگه چیزی رو یادت رفته.اگه فکر می کنی کارت با ماه رمضون تموم نشده.اگه هنوز هیچی نشده دلت لک زده واسه شبای قدر مثل من مثل خیلی های دیگه.دعا کن سال دیگه همین موقع باشی و باز با خدا قرار بذار.با این فرق که دیگه فرصتو از دست نمی دی.هیچ کدوممون از دست نمی دیم.عیدتون اساسی مبارک.

.

+ نوشته شده در  2005/11/5ساعت 18:29  توسط مرجان  | 

امروز روز مهمیه !!!

امروز روز مهمیه.روز خیلی خیلی مهمی که شما اصلا فکرشم نمی تونین بکنین چه قدر مهمه!! نه روز انتخابات نیست .همون دو دفعه واسه ۱۴ پشتمون بس بود.روز قدس هم که دیروز پریروز بود دیگه چقدر می خواین مشت محکم بزنین؟ عروسی و خاله عمه شدن هم فعلا در کار نیست. حذف و اضافه و انتخاب واحد رو هم بی خیال بشین آب از سر من یکی گذشته قراره برم یه جایی .یه جای خوب.چه جایی؟یه جایی که اگه برم تکلیفم روشن می شه. به شدت هم روشن می شه .به همین خاطر می خوام عینک آفتابی ببرم که روشناییش اذیتم نکنه مهمونی؟خواستگاری؟کنفرانس مطبوعاتی؟نمایشگاه جنبش هنر مدرن؟ نانوایی؟نه .چه سطحی!!!

بابا می خوام برم دکتر .امروز اگه برم و از پام عکس هم بگیرم دکتر بهم می گه که می تونم پامو باز کنم یا نه.تو رو خدا دعا کنید بگه باز کن.نمی دونید چقدر خوشحال می شم.نه نمی دونی.آره با تو ام .دِ! می گم نمی دونی بگو چشم .حتما یه چیزی می دونم که می گم نمی دونی.چقدر می دونی نمی دونی کردم. پامو که باز کردم اول می رم یه غذای خوشمزه می خورم و اونجا جای همه ی شما هم وطنان عزیزی که برای من دعا کردید رو خالی می کنم.(نکنه می خواین به همه تون پیتزا بدم؟؟)بعد بدون اینکه به در و دیوار بخورم سوار ماشین می شم و می رم خونه و پامو که چوب خشک شده تو این چند وقت به مامانم نشون می دم.

 قول می دم اگه پامو باز کنم دیگه بچه ی خوبی بشم.دیگه با بچه ها تو کوچه بازی نمی کنم.دیگه به بچه ی همسایه فحش نمی دم.دیگه گلای حیاط دانشکده رو نمی کنم.دیگه سر کلاس چرت نمی زنم.دیگه به سمانه متلک نمی گم.دیگه مامانمو اذیت نمی کنم.دیگه....دیگه.....دیگه سر غذا قر نمی زنم.دیگه بسه .زیاد هم آدم خوبی بشم چشم می خورم بعد دوباره پام می شکنه.اونوقت کی می خواد جواب ننه بابامو بده؟

+ نوشته شده در  2005/10/30ساعت 22:3  توسط مرجان  |